۱۲۸۷ | خندش همه چیزِ منِ بیحوصله بود
شنبه ۴ بهمن ۱۴۰۴، 9:3
به دور از هرگونه مبالغه، فارغ از تمام اتفاقات و بالا و پایینهای زندگی، وقتی میخنده احساس میکنم این زندگی هنوزم زیباییهایی داره که میشه به ذوق اونها نفس کشید :)
وقتی میخنده یا حتی وقتی لبخند میزنه، تمام اجزای صورتش یه جوری میشن که دلم میخواد با تمام قلب و جونم محکم بغلش کنم. یه وقتایی فکر میکنم شاید این خندههایی که حتی چشماش میخندن اولین چیزی بود که تو وجودش برام اونقدر جذاب و خواستنی به نظر اومد که دلم خواست این افتخار نصیبم بشه که بتونم کنارش باشم :)
sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ