۶۴۸ | آخرین پست تابستان
اگر الان میتونستم بهش پیامی بدم حتماً بهش میگفتم: «تو باعث میشی بلندتر بخندم، قشنگتر ببینم و زندگی برام جوری شیرین بشه که انگار خدا وسط غمهام یه گل کاشته» ♡
اگر الان میتونستم بهش پیامی بدم حتماً بهش میگفتم: «تو باعث میشی بلندتر بخندم، قشنگتر ببینم و زندگی برام جوری شیرین بشه که انگار خدا وسط غمهام یه گل کاشته» ♡
نیمهی اول سال هزار و چهارصد و چهار، چند ساعت دیگه به پایان میرسه... یه بهار پر از دلتنگی و ناراحتی و یه تابستون آروم رو پشت سر گذاشتم و حالا دلم میخواد یه پاییز اکلیلی پیش روم باشه :)
چند دقیقه نشستم جلوی بچه و براش ژست گرفتم که منو نقاشی کنه. بزرگوار هم با دقت به من نگاه کرده و منو کشیده. بعد از تموم شدن نقاشی فکر میکنید چی دیدم؟! یه شترمرغ! :))))))
البته همچنان معتقده که منو کشیده اما من نمیتونم این شکلی باشم به خدا :)) بعد میگن چرا امید به زندگی آدم کم میشه :))
بعد از چند سال لانگ بودن در تمامی چهارشنبهها، مهر اولین ماهیه که من فقط یه چهارشنبه لانگم... تا باد چنین باداااااا :)
بعضی دوشنبهها واقعاً جنگ اعصابه! در همین لحظه کار تموم شد و حالا بریم خونه تا روانمون از مکالمات سمی و تمسخرآمیز این دونفر ریکاوری بشه!
آخه به شما چه که حالا چون فلانی تو این سن ازدواج کرده دیگه وقت نداره بچهدار شه پس نباید شوهر میکرد! به شما چه که چرا تو این سن با یه مهندس ازدواج کرده و... سمیهای رومخ! :)
درحالیکه داشتن با یه لحن تمسخرآمیز میگفتن همکار خانومشون چرا تو سی و چند سالگی ازدواج کرده و خیلی دیره و الان دیگه چه وقت ازدواجه، پاچه خواری همکار آقاشون رو میکردن که وااای شما تو پنجاه و چند سالگی هنوز خیلی جوونید و چرا به خودتون میگید پیر و ماشالله به قد و هیکل و چشم و ابروتون!
کاری به سن جفتشون ندارما، ولی از اینکه اینقدر راحت و حق به جانب هم جنس و همکار خودشون رو مسخره میکردن و در مقابل قربون صدقهی یه مرد میرفتن، حالم بهم خورد!
ما دیروز وقتی خبر رو شنیدیم همگی خوشحال شدیم، نه حالا از لحاظ اینکه چون شوهر کرده مدالی قراره بندازن گردنش، بلکه از این جهت که خودش خوشحال بود و ما طبیعتاً از خوشحالی و شادی دیگران خوشحال میشیم. باورم نمیشه بعضیا درمورد چنین موضوعی میتونن اینقدر بدجنس باشن و این شکلی پشت سر طرف حرف بزنن!
مثل آخرین روز شهریوره
همه ترسم اینه بره بگذره
دلم با نگاهش گلاویز شد
چشاشو یه آن بست پاییز شد
خداروشکر دوباره به فصل نارنگی و انار رسیدیم :)
فردا آف بودم اما یهو فهمیدم فردا آخرین روز شهریوره و جشن شکوفهها برگزار میشه... به همکارم گفتم من فردا میام که شما چون دخترت کلاس اولیه بتونی باخیال راحت بری جشن. یه کم مقاومت کرد و رودربایستی داشت و دیگه کار داشت به کتک کاری میکشید که قبول کرد! :)))
درسته یه روز بهتون پند دادم که وقتی آف و مرخصی هستید به خاطر بقیه دلسوزی نکنید و نرید سرکار، ولی چون من فعلاً رو مود خوبیم و حالم خوبه دلم نمیخواست اون بچه استرس اینو داشته باشه که مامانش دیر به جشن برسه یا اصلاً نتونه بیاد.
خدایا من که اینقدر دختر خوبیم، به نظرت مستحق یه خوشحالی از ته دل هستم، مگه نه قربونت بشم؟ :)
امروز بالاخره فرصت پیش اومد بیام و برچسب دیواریهای اتاق جوجه رو وصل کنم. خیلیییی کیوت شدددد :)
حتماً برید پیجشون رو نگاه کنید و اگر اتاق کوچولوتون سادهست با این برچسبها خوشگلش کنید :)
پیج divali.ir رو تو اینستاگرام سرچ کنید... طرح انتخابی من طرح فرشتهی صورتی بود و خیلی ناز شد :)
امروز باخبر شدیم که یکی از اتندامون مزدوج شده :) خوشحال شدم براش چون خیلی خانوم خوبیه :)
خدای عزیزم مرسی که امروز هم من رو لایق زنده بودن دونستی و بهم نعمت زندگی بخشیدی... :)
امیدوارم امروز یکشنبهای زیبا باشه :)
خدایا شکرت بابت همه چیز... ممنونم که این روزها قطعات پازل زندگیم رو جوری کنار هم میچینی که درنهایت تصویر یک بهار خوشحال رو ببینم... :)
میدونی امروز تو اون لحظه چه حسی رو تجربه کردم؟ دقیقاً همون حسی که دو سال پیش وقتی برای اولین بار برام چیزی رو فرستاد تجربه کردم. یه حس تعجب به همراه یه ذوق عجیب که ببین کی اینجااااست :) دقیقاً همون حسی که دو سال پیش وقتی به پیاماش جواب میدادم و منتظر بودم سین کنه و بهم جواب بده، تجربه میکردم، یه جور چشم انتظاری شیرین که با یه شوق و ذوقی چشم انتظار یه واکنشی ازش...
تو شروع هفته، با یه اتفاق به ظاهر ساده، اونقدر قلبم اکلیلی شده که تمام ذوقی که تو قلبم داشت خاک میخورد انگار دوباره شکوفا شده... دلم گرم شد به اینکه دلخوشیها کم نیست و هنوزم کلی دلیل برای خوشحالی وجود داره... :)
میدونی دنبال هیچ اتفاق عجیب و غریبی نیستما، نه پرتوقعم، نه روم زیاد شده، نه دنبال یه سوژه برای وراجیم اما ته دلم یه حالیم که مطمئنم اگر یه روزی، یه جایی، دوباره میتونست بهم اعتماد کنه، تمام تلاشم رو میکردم که از اعتمادش پشیمون نشه... اونقدر این مدت به همه چیز فکر کردم، به حرفایی که باید میزدم و نزدم، به جاهایی که باید سکوت میکردم و نکردم، به خوبیهایی که باید میکردم و نکردم، به لذتی که باید از تمام لحظات این ارتباط میبردم و نبردم، که حس میکنم حیفه اگه همه چیز با اون تلخی و خاطرات ناراحت کننده تموم بشه... میدونم شاید نشهها، ولی اگر میشد حال قلبم زیباترین میشد ♡
با کلی علاقه، به دور از وابستگی ناسالم، با یه قلب اکلیلی، آرزو میکنم خاطرات خوبم رو دوباره بتونم تجربه کنم... نمیدونم چطوری توضیح بدم اما یه چیزی تو وجودم فرق کرده که بهارِ درونم دیگه اون بهار چند ماه قبل نیست و بابت این تغییر من اون رو لایق یه حال خوب و اکلیلی شدن میدونم. امروز وقتی قلب بهار ذوق میکرد ذوق میکردم براش و دلم میخواست همیشه همینجوری ذوق زده و شاد ببینمش...
امیدوارم کلی از این اتفاقات به ظاهر کوچولوی خوشحال کننده برام بیفته و کلی ذوق کنم بابتشون... :)
من حالا بیشتر از هر زمان دیگهای به این معتقدم که روزی که برای ما مقدر شده باشه بالاخره از یک راهی به دستمون میرسه و چیزی که برامون مقدر نشده باشه هم حتی اگر به زور و تقلا به دست بیاد به شکلی از دست میره... روزی رسان خداست و خودش خوب میدونه نتیجهی تلاش رو از چه راهی به دستمون برسونه... :)
بنده حالم خوبه چون در لحظهای که اصلاً انتظارش رو نداشتم، نوتیفیکیشن مورد علاقم رو رویت نمودم :)
یه پیامک واریزی هم مشاهده کنم دیگه تبدیل میشم به خوشاخلاقترین دختر :)
بازگشت باشکوه اینجانب را به بلاگفا، پس از ساعتها فراق، خدمت تمامی دوستان و دوستداران عزیز، تبریک و تهنیت عرض مینمایم… و من الله توفیق… :)
اومدم پست بذارم یهو یادم افتاد یه بنده خدایی چند روز پیش بهم گفت «وراج» و بعدش حس کردم شاید من واقعاً آدم وراجیم و از هر چیزی یه بهونه برای وراجی پیدا میکنم وگرنه کلاً این وبلاگ وجود نداشت... خلاصه که حس نوشتنم کاملاً پرید و با یادآوری همون یه کلمه کلاً باتریم خالی شد... فعلاً چیزی برای نوشتن ندارم تا حس نوشتنم برگرده...
خواب دیدم بهش گفتم سلام، روشو برگردوند و جوابمو نداد و رفت!
انشالله که خیره... :):
یعنی واقعاً ممکنه یه پدر و مادری (به هر دلیلی) تو مسافرت بچشون رو وسط راه جا بذارن؟ یعنی شما قبل حرکت چک نمیکنی و مطمئن نمیشی بچه سوار اون یکی ماشین شده یا نه؟ /: این اتفاقات طبیعیه یا من حق دارم که برگام بریزه؟؟؟
عکس نمونه کارهای قدیمیشون رو برام فرستادن و از مدل عکاسی هیچکدوم خوشم نیومد و قرار شد از این به بعد خودم یا دوستم برای عکاسی بریم و سعی کنیم پیج از پست اول مرتب و اصولی باشه... ایدههایی که برای پیج داشتم رو نوشتم... یک سری ایدهی محتواهای ویدیویی رو ذخیره کردم که به دکتر و تیمش نشون بدم و اجرا کنیم... قرار شد یکشنبه حضوری برم مطب و از انجام کارشون عکس بگیرم تا انشالله کم کم پیج رو بسازیم...
من ادمین خوبی میتونم باشم، امیدوارم قدرم رو بدونن و روی اعصابم نرن و بهم پول خوبی هم بدن D:
دیروز یه بنده خدای جدیدی اومده بود پیشمون بعد چون تو اولین ملاقات خیلی محترم و بامزه ظاهر شده بود بچهها تصمیم گرفتن افسانه جون رو رد کنن و به جاش این آقاهه بیاد. البته که صرفاً شوخی بود و افسانه جون بشنوه همشونو از چهل نقطه پاره میکنه :))) ولی خب به بچهها گفتم تو این گروه تنها کسی که از من خوشش میاد و منو تحویل میگیره و هی هندونه میزنه زیر بغلم افسانه جونه، بعد تا تازه اومد به بازار افسانه شد دل آزار؟ باید من و افسانه جون با هم از اینجا بریم چون هیشکی قدر ما رو نمیدونه و دوستمون نداره! :))
من الان تو اینستاگرام فهمیدم که خیلیها معتقدن ماکارونی سیبزمینی سرخ کرده نداره داخلش و خیلی بیسلیقه ست اونی که سیبزمینی میریزه داخلش! اما یکی از مدلهایی که ما همیشه ماکارونی درست میکنیم داخلش سیبزمینی سرخ شده میریزیم و خیلی هم خوبه و با سلیقمون جوره /: یعنی هرکی مطابق سلیقهی شخصی ما عمل نکنه کارش فضایی و عجیبه؟؟؟
مردم یه جوری با تعجب برخورد کرده بودن که انگار تو قرمهسبزی قراره لپه بریزن! /:
اون سالی که برای دانشگاه انتخاب رشته میکردم، متوجه نبودم مامانم چرا اینقدر تأکید میکنه حتماً شهر خودمون رو بزن ولی الان که دانشجویی رو پشت سر گذاشتم و چند ساله دارم کار میکنم میفهمم چه نصیحت هوشمندانهای بوده چون من اصلاً برای زندگی تو فضاهای گروهی مناسب نیستم!
اونروز به همکارم میگم که وقتی میبینم یه سری ظرفای کثیف چند ساعت توی سینکه، میز کثیفه، بعضی از بچهها هرچیزی رو سرجای خودش نمیذارن، بعد شارژ شدن گوشیاشون شارژر رو همونجوری تو برق ول میکنن میرن، یا حتی وقتایی که یهو خیلی سروصدا میشه اعصابم ضعیف میشه! یه روزایی عمیقاً احساس میکنم دلم نمیخواد بین آدما باشم و نیاز به سکوت دارم! سر یه سری بی نظمیها سریع پرخاشگر میشم و پاچه میگیرم! من خداروشکر میکنم خوابگاهی نبودم وگرنه صددرصد بعد چند ماه انصراف میدادم و برمیگشتم خونمون و در سکوت اتاق خودم فرو میرفتم...
نمیدونم زمان انتخاب رشته تموم شده یا نه ولی موقع انتخاب شهرهای دیگه حتماً این موضوع رو در نظر بگیرید که اهل زندگی بین چندتا غریبه با علایق و رفتارهای مختلف هستید یا نه؟ اهل این هستید که چند سال فضای شخصی خودتون رو نداشته باشید و مجبور باشید تابع قوانین گروهی زندگی کنید یا نیستید؟ از دور شاید تجربهی جالبی به نظر بیاد ولی اگر مثل من آدم شلوغ و پرهیاهویی نیستید و یه سری وسواسهای فکری هم دارید، احتمالاً تو چنین محیطهایی هم خودتون اذیت میشید و هم دیگران رو به چالش میکشید...
من اگه زن نیوتن بودم روزی صدبار بهش میگفتم چطور اشک من میریخت رو زمین توجه نمیکردی اما حواست به افتادن سیب بود؟ :)))
یه جایی خوندم «اینایی که فالوور و فالووینگهاشون دقیقاً رو یک عدده رو اصلاً سمتشون نرید. اینا با یه نفر فالور، اینور اونور کنار نیومدن بعد میخوان با شما کنار بیان؟!»
پیج من این شکلیه :))) اون عدد و برابر بودنشون هیچ جای زندگی من تأثیری ندارهها ولی وقتی که برابر نیست میره رو اعصابم! بعد شما از من توقع دارید وقتی تو نوع برخورد فرق گذاشته میشه بین من و بقیه به نظرم نرمال باشه و غر نزنم! من نابرابریها خیلی بزرگتر از چیزی که در واقعیت هست به چشمم میاد شماها متوجه منظورم نمیشید! :))
گاهی چیزی که برای دیگری فروپاشیه، برای ما بُرد یا مایه سرگرمیه... دنیای آدمها با هم فرق داره، اشک دیگری شاید دلیل خندهی ما باشه...
زندگی مثل بازی فوتباله... شکست سنگین کسی، میتونه همون برد باشکوهی باشه که تیم مقابل به خاطرش جشن میگیره و این شاید یکی از تلخترین حقیقتهای زندگی باشه...
برای یکی از جوجهها از این استیکر دیواریهای بزرگ گرفتم، حالا خودم بیشتر از جوجه ذوق دارم برم خونشون که بزنیم به دیوار اتاقش :)
اگر روی دیوار به اندازهی عکسش کیوت بشه، پیجشون رو معرفی میکنم بهتون :)
دوست ناشناسی که برای پست قبلی کامنت گذاشتی که شماره کارت بدم تا واریز کنی، میشه لطفاً هزینهی کیبورد وایرلس و قلم نوری رو هم تقبل کنی؟ الهی خیر از جوونیت ببینی... :))
دلم میخواد یه تبلت بخرم... امیدوارم این ماه اوضاع مالی یاری کنه تا بتونم بخرم...