𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷

  • خانه
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

۲۰ | قوانین عجیب!

یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۴، 20:49

از چیزهای جدید و جالبی که تو این سیستم دیدیم اینه که شما طبق یک برنامه‌ی از پیش تعیین شده در روزهای مشخصی از ماه که شامل ایام تعطیلات هم میشه، باید گوش به زنگ تلفن و در دسترس باشی تا درصورت نیاز به مرکز مراجعه کنی البته این یک توافق درون بخشی هست و چیزی تحت عنوان حق آنکالی بهش تعلق نمیگیره! /:

یعنی واقعاً آدم نمیدونه چطوری باید با یک سری قوانین جدید و من درآوردی برخورد کنه تو این سیستم!!!

چطور آنکال نیستیم که حق آنکالی بهش تعلق بگیره اما باید گوش به زنگ تماس باشیم؟! پس تعریف آنکال دقیقاً چیه؟!

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹ | بیست و نهم فروردین

جمعه ۲۹ فروردین ۱۴۰۴، 0:29

۲۹ فروردین ۱۳۸۱ _ ۲۹ فروردین ۱۴۰۴
شد ۲۳ سال...

اون روز اولین تیکه از این پازل گم شد و بعد از اون روز دیگه هیچوقت، هیچی اونجوری نشد که باید میشد...

این روزها احساس میکنم یه قطعه‌ی دیگه از پازل رو هم گم کردم...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸ | ریمو اکستنشن مژه بدون درد و خونریزی! :))

پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۴، 20:37

حوصله‌ی قرتی بازی و ترمیم مژه یا حداقل ریمو اصولی نداشتم بنابراین خیلی خودجوش مژه‌هام رو تو خونه و با دست خالی ریمو کردم و به عبارتی «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود» چون میدیدم که مژه‌های خودمم باهاشون کنده میشد /:

از لحاظ روانی که داغون بودم، الان از لحاظ ظاهری هم با این سر و ریخت و بدون مژه کاملاً داغونم! :)))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷ | مود انسان‌گریزی!

پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۴، 20:22

اگه شرایطش رو داشتم چند هفته یا شایدم چند ماه مرخصی بدون حقوق می‌گرفتم که حتی مجبور نباشم برم سرکار و آدم‌ها رو ببینم!

درحالیکه فصل بهار کلی بیرون رفتن و وقت گذرونی بیرون از خونه و با دوستا رو می‌طلبه اما من تو این مدت تمایلم به فرار از آدم‌ها هر روز داره بیشتر میشه و حوصله‌ی دوستان رو هم ندارم!

تا قبل از یکشنبه حداقل تو چیزایی که برای خودم می‌نوشتم امیدوار بودم به بهبود شرایطم و میگفتم قراره حالم خوب بشه و خوشحال باشم و کلی حرفهای انرژی مثبت برای خودم یادگاری میذاشتم اما این چند روز اخیر حتی حوصله‌ی نوشتن برای خودم رو هم نداشتم و به جای پرحرفی‌های روزمرم تو نوت گوشی، فقط نوشتم امروز هم حرفی برای گفتن ندارم!

این روزا و این مود هم میگذره، مگه نه؟! :):

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶ | جوری سکوت کردی که وقتی هستی تنها شم…

چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۴، 21:41

سکوت کردی و این یعنی از این درد بی‌خبر نیستی
سکوت کردی و این یعنی پای این دوری می‌ایستی
واسه این دردی که دارم به جز تو هیچی تسکین نیست
تو هم دردی و هم مرهم عذابی بیشتر از این نیست

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۵ | شاخه‌ی لرزون دستام فکر لمس آفتابه

دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، 19:29

تحمل این درد سخته ولی
زمان خیلی چیزا رو حل میکنه
به خودم میگم از سیاهی نترس
خدا بنده‌‌هاشو بغل میکنه

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۴ | دعا کن دلم آروم بگیره…

دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، 13:28

بین دو شیفت، با همکارا پیتزا سفارش دادیم و سعی کردم به این بهونه فکرم رو منحرف کنم...

یه مدت واقعاً حالم خوب بود و استرس‌ها و نگرانی‌هام رو کنترل کرده بودم اما این چند روز اخیر دوباره افکار و احساساتم بهم ریخته شده...

خدایا لطفاً دوباره بهم کمک کن تا تنش‌های اطرافم رو مدیریت کنم و حالم خوب باشه...

منی که با یه لبخند کوچیک، با یه نگاه محبت‌آمیز، با یه شوخی کوچولو، تا چند ساعت مثل دیوونه‌ها نیشم باز بود و ذوق زده بودم، حالا دارم به همه چیز چنگ میندازم تا همین چیزهای کوچولو به زندگیم برگردن اما خب همین چیزهای ساده حالا شدن زیاده‌خواهی و من نباید بهشون فکر کنم، نباید درموردشون حرف بزنم، نباید اونها رو بخوام...

احساس میکنم برای این مدل غصه خوردن‌ها دیگه پیر شدم... احساس میکنم دیگه جونی برام نمونده که بخوام به در و دیوار بزنم...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۳ | مرا با تو ای جان سر جنگ نیست

دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، 10:59

الان در این لحظه، درحالیکه کسی در فاصله‌ی یک متری من نشسته که ظاهراً به اعتقاد خودش پرچم سفید صلح رو چند روز پیش بالا برده، از صمیم قلب دلم میخواد برگردم به چند ماه پیش یا نه اصلاً برگردم به یک سال قبل...

دلم روزهای آروم و اکلیلی قبل رو میخواد...

اصلاً اکلیلی نبودنش به کنار، بابا دیگه این حجم از نادیده گرفتن شدن هم منصفانه نیست ):

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۲ | من یه کلاف سردرگم و گره خوردم…

دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، 10:28

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد

[ خوشبخت کلافی که سری داشته باشد ] نه اینجوری مثل من کلاف سردرگم...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۱ | تو تیکه پاره‌های قلبمو دوختی به هم…

یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴، 23:6

دارم تمام تلاشم رو میکنم که نیمه‌ی پُر لیوان رو ببینم...

کسی که من رو حفظ باشه میدونه که این شرایط چه انرژی ازم میگیره اما خب چه میشه کرد جز شکرگزاری بابت نیمه‌ی پر...

خدایا شکرت برای نیمه‌ی پر این لیوان... این لیوان شکسته بود اما تو تیکه‌هاشو چسبوندی به هم... ممنونم خدای خوبم...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۰ | کس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب

شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۴، 19:24

از صمیم قلبم آرزو میکنم از رگ گردن نزدیک‌تر باشه لحظه‌ای که میام و این بیت رو پست میکنم :

« شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص‌کنان ساغر شکرانه زدند »

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۹ | حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو

جمعه ۲۲ فروردین ۱۴۰۴، 15:10

دلم از اون اتفاقات خوبی میخواد که بعدش نیشم یه جوری باز بشه که نتونم جمعش کنم و از شدت باز بودن نیشم، احمق و مسخره به نظر بیام...! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۸ | بدون شرح!

سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۴، 19:7

تو اوج میخرم و تو کف میفروشم، زیبا نیست؟! :)))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۷ | خلاف رأی تو کردن خلاف مذهب ماست

دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۴، 20:56

خوش است با غم هجران دوست سعدی را
که گرچه رنج به جان می‌رسد امید دوا‌ست
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فردا‌ست

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۶ | با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم

دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۴، 18:19

کی دستِ دوستی که بعد از دو ماه دعوا و بحث و دلخوری برای صلح به سمتش دراز شده رو گاز میگیره؟!

آفرین... مشخصه که اینجانب... /:

بنده خدا به احترام یک سری چیزها خواست به شکل مسالمت آمیزی موضوع رو جمعش کنه که یه کاری کردم تمام اتصالات مغزیش دچار نوسان بشه و از سرش دود بزنه بیرون!

اگر توهین به جامعه‌ی خرهای کره‌ی زمین نیست، بنده گاهی واقعاً خر تشریف دارم... :((((:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۵ | و اللهِ ما رَأینا، حُباً بِلا ملامَه

دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۴، 17:27

بعضی حرفا بی نهایت تلخه
جوری که نمیشه انکار کنم
انقده تلخ که دیگه میترسم
با خودم اونا رو تکرار کنم

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۴ | خیلی از آنچه فکر می‌کنی مبتلاترم

یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴، 23:59

[ تفکر صفر و صد یعنی اینکه همه چیز را سیاه و سفید می‌بینیم. هیچ راه میانه‌ای وجود ندارد. یا همه چیز عالی است یا فاجعه‌بار.
بعضی از عبارات رایج نشان‌دهنده افراط‌ ها:
ــ هیچ راه میانه‌ای وجود ندارد : نشان‌دهنده عدم تمایل به دیدن یا بررسی سازش یا راه‌حل‌های متعادل است.
ــ یا راه من یا هیچ راهی : این هشدار هرگونه مذاکره یا دیدگاه جایگزین را رد می‌کند.
ــ اگر کامل نیست، شکست است : استانداردی غیرقابل دسترس را تعیین می‌کند که می‌تواند ابتکار و خلاقیت را مهار کند. ]

شاید تو تمام مسائل زندگیم تابع قانون "یا همه یا هیچ" نباشم اما ظاهراً حداقل تو موضوعات احساسیم کاملاً از تفکر صفر و صد تبعیت میکنم! این مورد درکنار سایر مشکلاتم قشنگ نور علی نوره و قطعاً وسط این نورافشانی خودم بیشتر از هرکسی اذیت میشم! اما مثل اینکه اینطور به نظر میاد که من دارم نهایت لذت رو میبرم و خوشحالم که خودم رو به در و دیوار میزنم!!!

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۳ | تو میروی که ابر غم ببارد...

شنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، 17:21

باران تویی به خاک من بزن
بازآ ببین که بی مه تو من
هوای پر زدن ندارم
باران تویی به خاک من بزن
بازآ ببین که در ره تو من
نفس بریده در گذارم

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲ | فرو رفتن در پیله‌ی تنهایی

پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۴، 20:31

چند روزی میشه که اینستاگرام، تلگرام و واتساپم رو دی‌اکتیو کردم و بین خودم و اطرافیان یک حصار نامرئی کشیدم... نه اینکه افسرده شده باشم و دور از این فضا در حال گریه و زاری باشم! فقط احساس میکنم زیادی خودم رو درگیر کرده بودم و نیاز دارم برای مدتی در انزوا باشم و به خودم بپردازم...

این روزها برخلاف قبل، تقریباً هر روز یک فیلم دیدم، تو این مدت دوتا رمان خوندم، سعی کردم خودم رو از اخبار و مکالمات منفی دور نگه دارم و بابت همه چیز خوش بین و شکرگزار باشم...

درمجموع میشه گفت حالم خوبه و به اتفاقات خوبی که در راه هستن امیدوارم و تا زمانی که اون اتفاقات اکلیلی کننده رخ ندادن، ترجیح میدم تو پیله ی تنهایی خودم باشم و روابطم با افرادی غیر از خانوادم محدود به ارتباطات تو محیط کاری باشه و خارج از اون محیط با هیچ دوست و همکاری مکالمه و ارتباطی نداشته باشم...

امیدوارم خیلی زود بیام اینجا و از اکلیل هایی بنویسم که پاشیده شدن تو قلبم و ذوقم رو بهم برگردوندن...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱ | بازگشت به بلاگفا پس از ۶ سال

پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۴، 20:7

اولین بار که وارد بلاگفا شدم سال ۸۹ بود و من یه دانش آموز دوم راهنمایی بودم. آخرین باری هم که وارد بلاگفا شدم و آخرین پست رو تو وبلاگ قبلیم آپلود کردم سال ۹۸ بود و من یه دانشجو بودم. حالا اما من بعد از ۶ سال دوری از بلاگفا، در آستانه ی ۲۷ سالگی، یه دختر شاغلم که تو این فاصله ی زمانی ۶ ساله، هزاران اتفاق خوب و بد رو پشت سر گذاشتم و انگار که ناگهان بهم الهام شده که باید به بلاگفا برگردم و دوباره اینجا بنویسم...

پس بعد از ۶ سال دوری، سلام بلاگفا... خوشحالم که برگشتم :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ
© 𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
جدیدترین‌ها
  • ۱۲۵۲ | فیلم Me time شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۵۱ | فیلم Here today شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۵۰ | آنلاین شاپ شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۹ | پک شانسی شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۸ | روزهای خاکستری شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۷ | سیزدهم دی شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۶ | پیام‌های ارسال نشده جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۵ | مقایسه جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۴ | قندِ من ♡ جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۳ | کاش… جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۲ | وارثان ننگ و قدرت، وضع مردم را نگاه! جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۱ | شوماخر جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
موضوعات
  • فیلم و سریال
آرشیو
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
امکانات