𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷

  • خانه
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

۲۱۰ | پایان بهاری که خزان بود

شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، 22:5

آخرین ساعت‌های بهار چهارصد و چهار درحال سپری شدنه و به روزهایی فکر می‌کنم که پشت سر گذاشته شد...

بهاری که گذشت، حداقل برای من بهار دلچسبی نبود...

تحویل سالی که در عین امیدوار بودن به اینکه شاید همه چیز درست بشه، یه غم سنگینی تو وجودم بود... چند روز بعد از شروع سال اون آنفالوی یهویی که تمام روانم رو داغون کرد... شب هشت فروردین و اون حرف‌هایی که شنیدم و مستحق اون حجم پرخاشگری و نفرت نبودم... شروع مود انزوایی که تا ماه‌ها نتونستم ازش عبور کنم... صلحی که من رو امیدوار کرد ولی درنهایت به اون نقطه ختم شد که با همه خوبم و می‌بینمشون جز تویی که عمداً نادیده می‌گیرمت تا عذاب بکشی... چالش‌های شغلی که پیش اومد... حال بدی که نتونستم از پسش بربیام و هر روز بیشتر دچارم کرد... شروع جنگی که مصادف شد با آغاز هفته‌ی تولدی که براش کلی برنامه داشتم... روز تولدی که چشم انتظار کسی بودم که میدونستم نمیاد... ملی بودن اینترنت در تمام طول روز تولدم... و درنهایت پایان این بهاری که برای بهار، دست کمی از خزان نداشت...

حتی یک درصد هم پیش بینی نمی‌کردم بهار امسال تا این حد نسبت به من بی‌رحم باشه...

گرچه امیدوار بودم حداقل چند روز آخر فصل بهار، زندگی به خاطر تولدم با من مدارا کنه، اما خب حسن ختام این بهار شد گذروندن غمگین‌ترین تولد عمرم...

گله‌ای نیست، زندگی همینه... یا مستحق این اتفاقات تلخ بودم یا نبودم... اگر بودم که خب تاوان پس دادم و اگر هم نبودم که تو همین لحظه می‌بخشم هرکسی رو که به هرشکلی در به وجود اومدن این حال بد سهیم بود و آرزو می‌کنم خدا به قلب من آرامش و به زندگی اونها شادی ببخشه...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲۰۹ | بیا و زنده شو ای ماه

شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، 20:10

از شب‌های تیره گذر خواهیم کرد... :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲۰۸ | نه پای رفتن از اینجا، نه طاقتی که بمانم

شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، 1:27

آسمان ابری‌ست از آفاق چشمانم بپرس
ابر بارانی‌ست از اشک چو بارانم بپرس
تخته‌ی دل در کف امواج غم خواهد شکست
نکته را از سینه سرشار طوفانم بپرس

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲۰۷ | تو را من چشم در راهم…

شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، 0:30

گرچه شاید با عقل و منطقم، مطمئن بودم پیامی دریافت نمیکنم، اما تمام ۲۴ ساعتی که گذشت رو با قلب و احساسم چشم انتظار دریافت پیامی ازش بودم...

فکر می‌کردم شاید بدونه دریافت یک پیام تبریک ساده ازش، تو این روزهای تاریک، تا چه اندازه میتونه برام روشنایی بخش و نجات دهنده باشه... اما خب اگر ندونست، یا دونست و دلش نخواست، گلایه‌ای نیست... سرش سلامت... :):

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲۰۶ | بیست و هفت سالگی

جمعه ۳۰ خرداد ۱۴۰۴، 0:55

تولدم مبارک :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲۰۵ | بلاگفا

پنجشنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۴، 17:16

با ملی شدن اینترنت، بلاگفای عزیزم هم به خاطر سرورهای کانادایی، دیگه در دسترس نیست و فقط در صورتی که بتونیم برای دقایقی به اینترنت جهانی دسترسی پیدا کنیم امکان ورود به بلاگفا هست ):

کاش زودتر اینترنت به وضعیت سابق برگرده و محدودیت‌ها برداشته بشه...

حالا ما که محدودیت‌هامون مربوط میشه به دسترسی نداشتن به اخبار واقعی و عدم برقراری ارتباطات آزاد، اما این وسط واقعاً دلم برای کسانی که کسب درآمدشون از طریق اینترنت هست میسوزه... بندگان خدا به چشم نابودی کسب و کارشون رو می‌بینن و کاری از دستشون برنمیاد :(

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲۰۴ | جنگ، اینترنت ملی، روزهای تاریک

پنجشنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۴، 10:46

قرار نبود این روزها، اینجوری سپری بشه...

امیدوارم پایان این شب سیه، سپید باشه و حال هموطنام خوب باشه و دلیلی برای شادی داشته باشن...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲۰۳ | جهان موازی _ قسمت دوم

چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۴، 10:29

تو جهان موازی، امروز یک چهارشنبه‌ی شادی‌ بخشه... دیروز به شادی سپری شده و امروز هم روز بی‌نظیریه...

امروز رو با فرستادن یک آهنگ شروع کرده و در جواب بهش میگم «به پلی لیست محبوبم اضافه شد» و بعد هم بهش میگم «راستیییی شما شیرینی نمیخواید بدید؟» حتماً در جوابم میگه «حضور من خودش بزرگترین شیرینیه برات» تو دلم اکلیلی میشم برای قند بودنش ولی میگم «چه ربطی داره، یه شیرینی خوراکی میخوام» بعد یاد لواشک‌هایی میفتم که برام خریده بود و هنوز نخوردمشون و تو یخچاله و میگم «راستی من هنوز اون لواشکا رو نخوردم، آخه یه مدت دوست نبودی باهام و اصلاً بهم مزه نمیداد که بخورمشون» میگه «دوست ندارم به اتفاقاتی که پشت سر گذاشته شده فکر کنم، بعدشم الان که دوستیم بخورشون چون خبری از شیرینی جدید نیست» بی ربط به موضوع حرف یهویی میگم «میشه یه چیزی بگم؟» در جوابم میگه «مثلاً بگم نه نمیگی؟» با پررویی میگم «من که حرفم رو میزنم ولی دوست دارم فکر کنم شما خوشتون میاد من پرحرفی کنم» جواب میده «کاش یه موشک بخوره تو سرت وقتی میخوای از این فکرای چرت و پرت بکنی! حالا بگو حرفت رو فسقلی جون» به بدجنسیش می‌خندم و میگم «دلم میخواد الان بگم خیلی دوستت دارم، حتی اگه گاهی ناخواسته باعث رنجش و عصبانیتت شده باشم. البته هیچ توجیهی برای این موضوع پذیرفته نیست ولی خب متأسفم برای وقت‌هایی که باعث دلخوری شدم. تو بهترین دوستی هستی که در تمام عمرم داشتم و البته دارم.» دلم میخواد بعدش بگه «درسته یه جاهایی از شدت عصبانیت میخوام از وسط نصفت کنم ولی تو هم دوست خوبی برام هستی و دوستت دارم»

تو جهان موازی، بعد از یه شیفت لانگ خسته کننده، یهویی اواخر شیفتم پیام میده زودتر میتونی آف شی بیام دنبالت؟ میگم «قطعاااا» و پرواز میکنم به سمتش…

تو جهان موازی کلی قراره بگیم و بخندیم و شوخی کنه باهام و آخرش هم بگه «این ملاقات یهویی هم شیرینی و هم کادوی تولدت پیشاپیش» اکلیل از چشمام میزنه بیرون و کلی ازش تشکر میکنم و بهش میگم که «دوستت دارم» و بعد هم با لبخند ازش خداحافظی می‌کنم و میرم خونه و ذوق چهارشنبه‌ی خوبی که پشت سر گذاشتم تا روزها با منه… :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲۰۲ | حسرتی به وسعت یک خداحافظی

چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۴، 1:2

فقط يك چيز از خداحافظى بدتر است، فرصت خداحافظى پيدا نكردن. در آن شرایط اين زخم هميشه تازه می‌ماند و هرچه نگفته‌اى و هرچه نكرده‌اى تا ابد عذابت مى‌دهد. در هرچهره‌ى بيگانه او را مى‌بينى، در هرلحظه‌ی بعد از او به خودت مى‌گويى اگر آن آخرين بار اين يا آن كار را كرده بودم، اگر اين يا آن كلمه را گفته بودم. در نهايت مى‌فهمى فقط يك كلمه بود كه مى‌خواستى به او بگويى. «دوستت دارم» اين آن نگفته‌ى از دست رفته است. و آن بوسه‌ها، آن بوسه‌ها كه بر دست و صورتش ننشاندى و ديگر فرصتى براى هيچكدام اين‌ها نخواهد بود. دنيا يك لحظه بود و تو آن لحظه را باخته‌ای و چون اين فرصت را از دست دادی، بازنده‌اى ابدى خواهی بود.

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲۰۱ | می‌خواهم زنده بمانم…

سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۴، 21:8

امروز برای اولین بار، سروصداهایی که این روزها تو خیلی از شهرها شنیده میشه، به گوشم رسید. قبل از ساعت ۱۲ ظهر بود، تو محل کار بودیم که ناگهان صداهایی واضح اومد و فضای اطراف پر شد از اضطراب و نگرانی. اون لحظه‌ها واقعاً ترسناک بودن و تو دل همون ترس، دلم لرزید...

ناخودآگاه دلتنگی بهم هجوم آورد. دلتنگی برای اون خودِ خوشحال قبلم، برای آدم‌هایی که روزی نزدیک‌ترین بودن، برای قند جانم، برای لحظه‌هایی که ساده بود و بی‌تشویش...

جدا از استرس امروز، قلبم یهویی مچاله شد از غم دوری‌ها. شاید عجیب باشه، اما وسط صدای هشدار و نگرانی، یهو یادم اومد چی بود و چی شد و چقدر از بعضی چیزها هنوز دلخوریم و چقدر دلم یه اتفاق خوب میخواد، یه دلخوشی کوچیک وسط این تاریکی...

عصر به چند نفر از دوستام پیام دادم، بعضیا رو حضوری تو محل کار دیدم و برای بعضی‌ها هم سلامی فرستادم، حتی اگه جوابی نیاد. تو این لحظات فقط دلم نمیخواد توی این حال و هوا، با بار دلخوری و دلتنگی بمیرم...

می‌خوام زنده بمونم، به امید روزهایی که قراره خوشحال‌کننده باشن. به امید خنده‌هایی که از ته دل باشن. به امید برق اکلیل روی صورتم وقتی آفتاب بهش می‌تابه...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۲۰۰ | جهان موازی _ قسمت اول

سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۴، 11:12

تو جهان موازی امروز یه سه‌شنبه‌ی قشنگه… صبح وسط بدو بدوهای همیشگی صبح‌های سه‌شنبه، نوتیفیکیشن پیامش تو اینستاگرام میاد روی صفحه‌ی موبایلم… یه پست فان برام فرستاده به همراه یه پست از جونورایی که میدونه فوبیاشون رو دارم… به پست فانی که فرستاده می‌خندم و در جواب پست بعدیش میگم «هه! من اصلنشم از این چیزایی که فرستادی نمی‌ترسمممم» و اون در جوابم میگه «کوفت! پس بیشتر برات می‌فرستم» میگم «واقعااااا که» و بعد ازش می‌پرسم «امروز شما میمونی؟» میگه «بی‌تربیت خودت میمونی!» میگم «نه منظورم اینه که شما می‌مونی؟!» میگه «به تو چه!» و جواب سوالم رو نمیده اما میدونم که امروز می‌مونه و می‌بینمش :)

عصر چندباری صداشو می‌شنوم و می‌بینمش و کلی باهم حرف می‌زنیم و مثل همیشه پرانرژیه و باهام کلی شوخی میکنه و بعد از پایان کار هم همچنان پیام دادنمون ادامه پیدا میکنه و شب با یه حال خوب و قلبی که اکلیلیه باهاش خداحافظی میکنم و می‌خوابم و تو قلبم مطمئنم فردا چهارشنبه‌ی خیلی قشنگیه :)

تو دنیای موازی قهر نیستیم، صلح و دوستی برقراره و حتی جهان اطرافمون هم در آرامشه... تو دنیای موازی خرداد قشنگی رو پشت سر گذاشتیم و این روزهای آخر خرداد هم قراره به شادی سپری بشه :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹۹ | نبضِ انتظار

دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۴، 21:39

گر از خودم براند هر دم به ناامیدی
تا یک دم است در من، امیدوار اویم ♡

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹۸ | برنامه‌ریزی برای شادی، مواجهه با آشوب!

دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۴، 16:5

یک هفته‌ی پیش به این فکر میکردم که خیلی وقته به خاطر موضوعات اخیر، شور و ذوق زندگی از وجودم رفته و حالا بعد از چند ماه حداقل این یک هفته‌ی منتهی به تولدم میخوام فارغ از همه چیز خوشحال باشم.

برخلاف دو سال قبل که به خاطر دانشجو بودن همکارام و امتحاناتشون روزهای آخر خرداد هیچ مرخصی پذیرفته نمیشد، امسال ۳ روز آخر خرداد رو مرخصی گرفتم تا تمام و کمال برای خودم باشم.

پنجشنبه شبی که گذشت نوبت گرفتم و بعد از چند ماه برای اکستنشن مژه و لیفت ابروهام رفتم تا ظاهرم مثل سابق باشه. قرار بود هفته‌ی تولدم رو در آرامش و شادی سپری کنم و مشغول کارهایی باشم که خوشحالم می‌کنن و روز قبل تولدم هم از صبح بیرون باشم و شبش هم با همکارا برنامه‌ی رستوران رفتن چیده بودیم. روز تولدم هم قرار بود خودم رو رها بذارم تا براساس اتفاقات و مود اون روزم اگر خواستم شاد باشم و اگر نخواستم هم بدون احساس گناه، غمگین باشم. شنبه‌ی بعد از تولدم هم قرار بود که برم موهام رو کوتاه کنم و یه رنگ متفاوت و جدید که تا حالا نذاشتم بذارم.

قرار بود از صبح جمعه ۲۳ خرداد هرطور که شده مودم خوب باشه اما صبح جمعه وقتی از خواب بیدار شدم اخباری رو شنیدم که تا چند ساعت قبل اصلاً جز برنامه‌های هفته‌ی تولدم نبود…

شاید هیچی اونطور که میخواستم پیش نرفت، شاید هفته‌ی تولدیم با استرس و نگرانی شروع شد، شاید حتی روز تولدم هم اونطور که انتظار داشتم پیش نره اما خب چه میشه کرد؟ فقط باید با صبوری این روزها رو هم گذروند…

وصل شدن این روزهای پرالتهاب به چند ماهی که تو زندگی شخصی و احساسیم تنش و چالش کم نداشت، بیشتر از قبل آسیب پذیرم کرده اما خب هنوزم میتونم امیدوار باشم که این چند روز مخصوصاً روز تولدم اتفاقات خوبی بیفته و شاد باشم.

این شب هم صبح میشه و دوباره نور می‌تابه و لبخند می‌زنیم… :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹۷ | معرفی‌های مفید

یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، 20:14

لطفاً فیلم و سریال‌های قشنگی که تو این روزها میشه برای فرار از اخبار و اتفاقات منفی، باهاشون سرگرم شد رو معرفی کنید :)

از معرفی آهنگ‌های قشنگ هم بنده بسیار استقبال می‌کنم :)

اگر کتاب صوتی یا پادکست جذابی هم سراغ دارید خوشحال میشم بهم معرفی کنید :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹۶ | آرامش در طوفان

یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، 19:50

این روزها همه‌چیز سنگین‌تر از همیشه‌ست. اخبار تلخ، اضطراب از آینده، دل‌ آشوبی از وضعیتی که هیچ کنترلی روش نداریم و تو این شرایط گاهی حتی نفس کشیدن هم سخت میشه اما با وجود همه‌ی این آشوب‌ها، ما هنوز هم می‌تونیم برای آرامش درونیمون کاری هرچند کوچیک بکنیم.

این چند روز استرس زیادی رو تجربه کردم و به همین دلیل سعی کردم درموردش زیاد بخونم. اینجا چند راهکار ساده اما مؤثر رو می‌نویسم که یا درموردشون خوندم و یا شما تو پست قبل درموردشون گفتید که کمک‌ کننده‌ هستن:

۱. احساساتت رو بپذیر و انکار نکن: اولین قدم اینه که بدون قضاوت، بپذیری که ترسیدی، دلگیری، نگران یا حتی عصبانی هستی. این احساسات کاملاً طبیعی‌ان. سرکوبشون فقط فشار روانی رو بیشتر می‌کنه. پس با خودت صادق باش و بدون ایرادی نداره اگر با خودت مرور کنی که من الان نگرانم. من الان غمگینم. اما دارم به خودم اجازه میدم احساس کنم، چون آدمم.

۲. تنفس آگاهانه و تمرین‌های ساده‌ی آرام سازی: در لحظه‌هایی که اضطراب از کنترل خارج میشه، یکی از سریع‌ترین راه‌ها برای آرام‌سازی، تنفس آگاهانه‌ست. چهار ثانیه نفس بکش، چهار ثانیه نفست رو نگه دار و شش ثانیه آروم بیرون بده و برای ۵ بار پشت هم این تمرین رو تکرار کن.

۳. بنویس، خالی شو: نوشتن، یکی از امن‌ترین و سازنده‌ترین راه‌های تخلیه احساساته. لزومی نداره نوشته‌هات زیبا یا خاص باشه. فقط احساساتت رو بریز روی کاغذ یا صفحه‌ی موبایل. بنویس که از چی می‌ترسی، چی اذیتت کرده، یا حتی چی آرومت می‌کنه. بعد که خالی شدی، ممکنه ببینی دنیا کمی سبک‌تر شده.

۴. فضا رو آروم کن: یه موسیقی بی‌کلام آروم پخش کن، شمع روشن کن و نور اتاقت رو کم کن. اجازه بده محیط بیرون، ذهن درونت رو تحت تأثیر مثبت قرار بده. بعضی چیزها ساده‌ اما مؤثرن مثل بوی خوش، رنگ گرم، صداهای ملایم…

۵. محدود کردن ورودی‌های سمی: در روزهایی که شرایط بحرانیه، خودت رو از بمباران مداوم اخبار نجات بده. فقط دو بار در روز و از منابع مطمئن خبرها رو دنبال کن. از شبکه‌های اجتماعی که پر از خشم و اضطراب و پیش‌داوری‌ان، فاصله بگیر یا زمان بودنت توش رو محدود کن.

۶. حرف بزن، ارتباط بگیر: اگه دلت خواست، با یه نفر که بهش اعتماد داری صحبت کن. نه برای راه‌حل گرفتن، فقط برای اینکه بدونی تنها نیستی. حتی یک پیام ساده به یه دوست، یا یه چت کوتاه با یه آشنا میتونه حس زنده‌ بودن و درک شدن رو برگردونه.

۷. کارهای کوچیک با تأثیرات بزرگ: درگیر شدن با یه کار ملموس میتونه از چرخه‌ی فکرهای منفی بیرونت بیاره. کارهایی مثل مرتب کردن یه کشو، درست کردن چای یا قهوه، آبیاری گل‌ها، پیاده‌روی کوتاه. این‌ها کارهای کوچیکی‌ هستن ولی اثرشون خیلی بزرگ‌تر از چیزیه که به نظر می‌رسه.

۸. یه دنیای تازه بساز: گاهی یه فیلم یا سریال خوب میتونه برات تبدیل بشه به یه پناه امن، یه راه برای فرار موقتی از دنیای آشفته بیرون. یه فیلم آروم، یه انیمیشن رنگی، یا یه سریال سبک و پر از لبخند، میتونه ذهنت رو آروم کنه و یه کوچولو امید رو برگردونه. انتخاب کن که چی می‌خوای ببینی، و اجازه بده چند ساعت همه‌چی فقط مال تو باشه.

۹. پناه بردن به دنیای موسیقی: یه پلی‌لیست از آهنگ‌های آروم، شاد، یا حتی نوستالژیک درست کن. موزیکی که وقتی گوشش میدی یه لبخند کوچیک بیاد روی لبت. گاهی یه آهنگ ساده می‌تونه ذهنت رو از تاریکی بیرون بکشه حتی شده برای چند دقیقه. بذار صدای موسیقی جای صدای اضطراب رو توی فضا پر کنه.

تو روزهای سخت، مهربونی با خودت رو فراموش نکن. اگر نتونستی آروم شی، اگر دوباره اشکت اومد، اگر نتونستی بخوابی خودت رو سرزنش نکن. تو داری تمام تلاشت رو می‌کنی و همین کافیه. اگر تو هم مثل من الان درگیر دلشوره‌ها و فکرهای سنگینی، بدون که تنها نیستی. شاید اتفاقات بیرونی از کنترل ما خارج باشن، اما هنوز هم می‌تونیم گوشه‌ای توی دل و ذهنمون رو برای آرامش، امید و مراقبت از خودمون زنده نگه داریم.

و درنهایت به امید روزهای خوب… به امید صلح، دوستی و آرامش… :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹۵ | کامنت‌های وبلاگ

یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، 6:14

ممنونم از توجهتون و راهکارهایی که تو پست قبل پیشنهاد دادید :)

چون کامنت‌های وبلاگ تایید نمیشن و تو آرشیو کامنت‌ها باقی میمونن، گفتم درموردشون بنویسم که بدونید کامنت‌ها رو میخونم و اگر راه ارتباطی باشه سعی میکنم تو وبلاگتون پاسخ بدم. پس لطفاً اگر مایل به دریافت جواب بودید آدرس وبلاگتون رو حتماً برام بنویسید :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹۴ | ترکش‌های روانی جنگ

شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۴، 21:51

شاید در ظاهر عادی به نظر برسم اما از دیروز صبح مدام نگرانم... با وجود اینکه شهر ما تو این دو روز آروم بوده و خبری از پهپاد و موشک نیست اما دل آشوبم... احساس می‌کنم گرد مرگ و اضطراب پاشیده شده تو هوایی که نفس می‌کشم...

برای کنترل این احساسات منفی چه راهکاری پیشنهاد می‌کنید؟ برای مهار کردن این احساس خطر و ناامنی چه اقدامی میشه کرد؟

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹۳ | چه عاشقان بی‌نشانی که پای درد تو نشستند…

شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۴، 20:57

شاید هزارتا مشکل تو این مملکت داشته باشیم، شاید با خیلی چیزها مخالف باشیم، شاید باعث و بانی خیلی از مشکلاتمون رو عوامل داخلی بدونیم، اما درنهایت این خاک خونه‌ی ماست...

حتی یک درصد کسانی رو که از وقایع پیش اومده خوشحال هستن رو درک نمیکنم! چطور میشه تا این حد بی شرف بود؟ مگه میشه هموطنم شب با آرامش بخوابه و صبح زیر آوار بدن غرق خون و بی جونش رو پیدا کنن و کسی بتونه ذوق کنه از این اتفاقات؟ چطوری اینقدر پست شدید که از مرگ اینهمه آدم بی گناه که هیچ دخالتی تو سیاست نداشتن خوشحالید؟

جنگ اگر شدت بگیره تا ابد قرار نیست تو شهرهای دیگه و تو قاب تلویزیون و تو صفحه‌ی موبایلمون باقی بمونه... جنگ کشیده میشه تو تمام شهر و روستاهامون، تو تک تک کوچه و خیابونامون، تو خونه‌هامون که اونموقع قراره آوار بشن سرمون... چقدر باید ذاتتون کثافت باشه که از این حجم خون خوشحال باشید و چقدر احمق هستید که فکر می‌کنید اینجوری قراره اوضاع مملکت بهتر بشه...

روی خرابه‌های جنگ فرقی نداره نظام حاکم کشور چیه... حتی اگر روزی قرار باشه اوضاع سیاسی این مملکت تغییری کنه باید وطنی باقی مونده باشه تا بتونیم خوشحال و آروم زندگی کنیم...

به امید پایان این آشوب... به امید صلح و آرامش در تمام جهان...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹۲ | تنها تویی یاور و معین ما

شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۴، 4:59

اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹۱ | من سوختم اما درونم یک لحظه خاموشت نکردم

جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، 20:59

تو این لحظه‌هایی که همه چیز بوی ناامنی میده، تو این خاک و دود و خون و ترسی که از پشت پرده‌ی آسمون داره بهمون نزدیک میشه، تو این شرایطی که هیچ کسی نمیدونه فردا هنوز نفس میکشه یا نه، تو این آشوبی که دنیای اطرافمون رو فرا گرفته، دلم نمی‌خواست اینهمه فکر و دلتنگی رو با خودم همراه داشته باشم..‌. ‎

ای کاش تو این وضعیت بی حساب و کتاب، حداقل این یک چیز برام معلوم بود... کاش قهر نبودیم و تو دل این جنگ، حداقل صلح ما واقعی بود... کاش آشتی کرده بودیم اما نه از اون آشتی‌های سطحی که تهش فقط سکوت و بی توجهیه بلکه از اون آشتی‌هایی که دل آدم دیگه احساس خالی بودن نکنه، از اون آشتی‌ها که حتی می‌تونست با یه نگاه آروم اما گرم اتفاق بیفته...

ای کاش همه چی فرق میکرد... این کاش حالا که مرز بین بودن و نبودن اینقدر باریک شده، ای کاش بعد این جنگ چند ماهه‌ی درونم، حداقل خیالم از بابت این یک نفر راحت بود... ای کاش میدونستم دلش با من صاف شده... ای کاش میدونست همیشه تو دلم بوده حتی وقتی که به ظاهر دیگه تو زندگیم نبود... ای کاش فرصت این رو داشتم یک بار دیگه بهش بگم چقدر دوستش دارم و چقدر برام عزیزه...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۹۰ | هجوم اخبار ناخوشایند

جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، 14:40

زندگیمون از دیشب به طرز عجیبی تو اون تیکه از ترانه‌ی مونا برزویی متوقف شده که گفته بود:

[از این همه صدای بد، اخبار بد انگار
هر گوشه بگریزیم هم سرسام می‌گیریم]

کی قراره این وطنِ بیچاره رنگ صلح و شادی و آرامش رو ببینه؟ کی قراره ما جوونی آروم و بدون تنش و دغدغه‌ای رو به چشم ببینیم؟

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۹ | جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، 9:45

میخواستم امروز‌ به کائنات یادآوری کنم که جمعه‌ی آتی تولدمه و لطفاً برام سورپرایزی آماده کنه ولی ظاهراً که در این شرایط فقط باید آرزو کنم تا تولدم جنگ نشه و زنده بمونم! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۸ | اخبار تلخ اول صبح

جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، 6:46

وزیر دفاع اسرائیل: ما دیگر در نقطه بی بازگشت قرار گرفتیم؛ جنگ رستاخیز میان ایران و اسرائیل آغاز شد!

دیروز یکی از اقوام می‌گفت که ممکنه جنگ بشه و من به شوخی برخورد کردم و گفتم نگران نباش اما شب استرس گرفتم و گفتم بذار چندتا سایت چک کنم ببینم مگه خبری شده که همه حرف از جنگ میزنن و دیدم ترامپ در پاسخ به سوالی درباره حمله اسرائیل به ایران گفته: [نمی‌خواهم بگویم قریب‌الوقوع است، اما چیزی است که خیلی محتمل است اتفاق بیفتد.]

و امروز صبح هم که به محض روشن کردن تلویزیون خبر حملات دیشب اسرائیل رو شنیدم و بعد هم که خوندن اخبار آغاز جنگ!

یادتونه چند روز پیش یه پست درمورد خوابم گذاشتم و چند ساعت بعد حذفش کردم؟ خواب موشک‌هایی که دیده بودم و اون مجروح‌های جنگی و احساس فرو ریختن خونمون... حتی دیدن خواب جنگ اونقدر استرس برام داشت که پست مربوط بهش رو حذف کردم تا برام یادآوری نشه اما حالا باید تو دنیای واقعی با استرس موشک و فرو ریختن خونه‌هامون و مجروح یا حتی کشته شدن عزیزامون زندگی کنیم...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۷ | کوتاهی و رنگ مو

پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۴، 16:33

به نظرتون این اندازه کوتاهی مو و رنگش قشنگه؟ [کلیک کنید]

قد و رنگ فعلی موهام تقریباً مشابه این هست [کلیک کنید]

تغییر قشنگی میتونه باشه؟

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۶ | سگ مستِ دندان تیزِ چشمانش

پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۴، 12:0

به قول علیرضا آذر:
«الان اگر مخلوقِ ملعونم ... محبوب رب‌العالمین بودم»

یا اونجا که میگه:
«هرکار می‌کردم سرانجامش ... من وصله‌ای ناجورتر بودم
یک لکه ننگ دائمی اما ... فرزند عشقِ بی‌ پدر بودم»

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۵ | حضور در یاد دیگران

پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۴، 11:47

دیروز یکی از دوستام رو اتفاقی دیدم و بهم گفت «یه سری پست هست که نگه داشتم هر وقت برگشتی اینستا برای تو بفرستم»

همین که حتی کمرنگ، هنوزم تو یاد بعضی‌ها هستم، شکر... :)

البته با این روالی که تا الان پیش رفتیم حس میکنم دیگه هیچوقت قرار نیست به حالت قبلی برگردم که بخوام دوباره اینستاگرامم رو اکتیو کنم و وارد جمع‌های دوستانم بشم تا اون دوستم بتونه برام اون پست‌ها رو بفرسته... اما باز هم شکر چون حوصله‌ی گلایه و شکایت از هیچ کسی و هیچ اتفاقی رو ندارم... ظاهراً وصله‌ی ناجور همه چیز فقط من بودم... :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۴ | مسافرت غیرقابل پیش بینی

چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۴، 14:46

هفته‌ی پیش، اینموقع‌ها تو مسافرتی بودم که به طرز عجیبی غیرقابل پیش‌بینی، پیش رفت!

چالش‌هایی که پیش اومد، اتفاقات پیش‌بینی نشده، تغییر مقصد...

از اون روز به بعد احساس می‌کنم واقعاً زندگی قابل پیش‌بینی نیست و حتی نمیدونیم یک ساعت بعد دقیقاً چه اتفاقاتی رو تجربه می‌کنیم و کجاییم...

گرچه درنهایت همه چیز به خوبی تموم شد و خوش گذشت اما تمام اتفاقات در لحظه پیش میومد و سورپرایزمون میکرد و هیچی طبق برنامه پیش نرفت :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۳ | خواهرم حجابت!

چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۴، 9:36

_ چهارشنبه‌ی خود را چگونه آغاز کردید؟
_ با نام و یاد خدا و شنیدن جمله‌ی « خانوم دانشجو، کارت دانشجویی!»

حالا با اینکه اول صبح میخواید بهم بگید مانتوت کوتاهه کاری ندارم، ولی دیگه لعنتی چهار ساله هر روز صبح داریم چشم تو چشم میشیم بعد شما تازه یادتون افتاده بگید کارت دانشجویی نشون بدم؟!

کاش دانشجو بودم و این آخرین روزهایی بود که اینجا رو می‌دیدم، نه اینکه ۳۱ سال مونده باشه تا بازنشسته شدنم! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲ | غمت بخیر، شبت نیز…

سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۴، 21:36

امیدوارم شب با تو مهربان باشد،
تو که روز در فرسودنت کم نگذاشت.
تو که از اندوه و خستگی حرف نزدی،
تا خوشحالی عزیزانت را خراب نکنی...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۱ | عینک

سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۴، 15:9

استعداد جدیدم در زمینه‌ی گم کردن عینک هستش!

در این مورد ماشالله آدم بااستعدادی هم هستم و این دومین عینکی هست که تو این ماه گم کردم :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ
صفحه بعد
© 𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
جدیدترین‌ها
  • ۱۲۵۲ | فیلم Me time شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۵۱ | فیلم Here today شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۵۰ | آنلاین شاپ شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۹ | پک شانسی شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۸ | روزهای خاکستری شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۷ | سیزدهم دی شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۶ | پیام‌های ارسال نشده جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۵ | مقایسه جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۴ | قندِ من ♡ جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۳ | کاش… جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۲ | وارثان ننگ و قدرت، وضع مردم را نگاه! جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
  • ۱۲۴۱ | شوماخر جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴
موضوعات
  • فیلم و سریال
آرشیو
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
امکانات