۱۳۸۳ | باتری خالی از انرژی!
حدود سیزده ماه گذشته و هنوز معتقده من با یه سناریوی از پیش تعیین شده، به قصد آزار رسوندن بهش، اومدم و یه موضوعی رو مطرح کردم و بعد هم خوشحال و خندان از اینکه ناراحتش کردم، پام رو انداختم رو پام و از دور شاهد این اتفاقاتم که اون موضوع چه تأثیرات منفی گذاشته و چقدر کیف میکنم از اینکه برخوردش با بقیه سرد شده!
اینکه من هیچ نیت پلیدی تو ذهنم نداشتم، مهم نیست. اینکه من نمیخواستم ناراحتش کنم، مهم نیست. اینکه من چی کشیدم تو این سیزده ماه، مهم نیست. اینکه من تلاش کردم گندی که زدم رو جبران کنم، مهم نیست. اینکه من اصلاً از اتفاقاتی که میفته خوشحال نیستم، مهم نیست. این حجم از مهم نبودن برام آزاردهندهست و بله آزاری که من میبینم هم مهم نیست... :)
فقط امیدوارم یه روزی، یه جایی، با خودش بگه شاید واقعاً اون تو ذهنش این موضوعاتی که من روشون پافشاری میکنم نبوده. شاید واقعاً نمیخواست اینجوری بشه. شاید واقعاً خوشحال نیست از این اتفاقات. البته که بعید میدونم زمانی بخواد به این موضوع فکر کنه که شاید من دارم راست میگم. از نظر اون من یه آدم دروغگوی ظاهرسازم که فقط به فکر خودمم! یه آدم مزخرفِ کثیفِ نفرت انگیز!
خیلی رو مود خوبی بودم این روزها، با این حرفها باتریم رو از چیزی که بود خالیتر کرد و رفت. البته که گلهای نیست، امیدوارم حداقل خودش با زدن این حرفها آروم شده باشه...... :)