۱۳۱۳ | خوشحالیِ آرام اما اکلیلی
باورم نمیشد که آن جمله را خواندهام. اینکه یکدفعه، بیهیچ مقدمهای، برایم نوشت: «باورت میشه دلم برات تنگ شده بود؟»
آن لحظه انگار یک مشت اکلیل روی دلم پاشیدند. لبخندم راهش را پیدا کرد و ذوقی نشست ته قلبم. انگار دانهی برفی کوچک از حرارت دلم ذوب شد و در رگهایم جریان پیدا کرد.
نه اینکه دنیا زیر و رو شده باشد، نه اینکه همه چیز حل شده باشد؛ اما بعضی جملهها کافیاند که آدم را چند سانت از زمین بلند کنند. اینکه بفهمی در میان همهی شلوغیها، جایی در دل کسی هنوز یادی از تو مانده، این خودش خوشحالیست، آن هم از آن جنس لطیف و دوستداشتنی.
من ذوق کردم. ساده و بیبهانه. برای همین یک جمله، برای همین اعتراف کوچک که دل را روشن میکند.
بعضی وقتها لازم نیست چیزی تغییر کند؛ همین که بدانی دلتنگیات، بدون اینکه فریاد زده باشی، شنیده شده و پاسخ گرفته، حال آدم اکلیلی میشود ♡