۱۵۷۷ | بچهی خجالتی
دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، 20:49
بچه که بودم وقتی برای سنجش میبردنم هیچ حرفی نمیزدم. مسئولین مربوطه هم چند سری من رو فرستادن خونه که ببریدش یه روز دیگه بیاید. آخر سر اهل منزل دیدن نه من کلاً میرسم اونجا لال میشم، سر همین داستان برای اینکه اثبات کنن که باور کنید این بچه نه تنها لال نیست بلکه بسیار هم وراجه، اومده بودن شعر خوندن و حرف زدنم رو به عنوان مدرک، ضبط کرده بودن! :))
البته بنده الانم پیش آدمهایی که باهاشون راحت نباشم و احساس غریبی کنم درونگرا و معمولاً سایلنم و آغازگر مکالمه نیستم، ولی خب دارم فکر میکنم که از بچگی چقدر موجود حرص دربیاری بودم! :)) شما تصور کن بچت تو خونه کاملاً عادیه، حرف میزنه، شعر میخونه، با دوستای خیالیش بازی میکنه و حرف میزنه، بعد وقتی میره برای سنجش هیچ واکنشی نداره! خداییش حرصتون نمیگیره؟ :))
sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ