𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷

  • خانه
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

۱۶۶۹ | سی میلیون ثبت نام کننده!

شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵، 3:48

یادتونه چند ماه پیش پست گذاشتم و نوشتم که یهویی برام پیامک اومده و ازم تشکر کردن بابت ثبت نام در پویش جان‌فدا درحالیکه من قطعاً خودم تو سایتشون ثبت نام نکردم و حتی به پیامک‌های ارسالیشون هم هیچ جوابی نمیدادم که بگم شاید با ارسال کد خاصی به سرشماره پیامکیشون عضو شدم؟

امشب دیدم که Anonymous پست گذاشته که سایت جان‌فدا رو هک کردن و خبردار شدن که بسیاری از افرادی که تو این پویش عضو شدن، بدون اینکه خودشون بدونن عضو شدن و فقط یهویی براشون پیامک تأیید عضویت ارسال شده.

کامنت‌های اون پست رو که می‌خوندم دیدم خیلی‌ها اینجورین که آره الان همه میگن ما ثبت نام نکردیم و میزنن زیرش و چرا همون موقع که براشون پیام اومد جایی نگفتن و پیگیری نکردن و از این حرفا! البته که اگر واسه منم اون پیام تشکر از عضویت نیومده بود شاید فکر می‌کردم دارن دروغ میگن ولی الان تأیید میکنم که بدون اینکه درجریان باشم و موافقتم رو اعلام کنم به صورت خودکار تو این پویش عضو شدم و بعدش هیچ گزینه‌ای وجود نداشت که بتونم لغوش کنم و البته که قطعاً میدونید چنین موردی رو نمیشد پیگیری هم‌ کرد! مثلاً میرفتم شکایت میکردم؟ دقیقاً توقع داشتید ماهایی که رندوم عضو شدیم بریم چی کار کنیم؟ اصلاً چه کاری میشد کرد؟ یه جوری حرف میزنید انگار تو ایران زندگی نمی‌کنید! /:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۶۸ | قطعی اینترنت

جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵، 16:20

اگه باز اینترنت رو قطع کنید، این سری من میزنم تو کار کشت خشخاش. حالا دیگه خوددانید! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۶۷ | ویارِ عجیب :))

جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵، 11:41

یعنی از دیروز یه جوری حال من دگرگون و خوبه که از نظر روانی احتیاج دارم برم یه سریال قدیمی ببینم. البته نمیدونم ربطش به حالم چیه ولی خب یهویی دلم خواسته! :))

یه چیزی تو مایه‌های «عشق اجاره‌ای» یا «پاستا». نمیدونم متوجه حالم میشید یا نه ولی من خیلیییی خوبمممم :) حکایت همون مستی بدون الکل و این صحبتا :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۶۶ | موش کوچولوی وحشی D:

جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵، 11:36

پرسید: «باز با کی دعوات شده؟»
عزیزمممم، یعنی من اینقدر وحشی و سلیطم؟!
البته خب شاید تا حدودی باشم P:
امااا مهم اینه که در حضور شما، اون ابهت پوشالی در کسری از ثانیه فرو می‌ریزه و بنده تبدیل میشم به یک موشِ فسقلیِ اکلیلی که نهایت هنرش اینه که در جواب شما بگه: «چشم، هرچی شما بگی.»
آخه من قربونتووووون برم…
راستش کنار شما با ذوق و اکلیل موش بودن، یکی از دوست‌داشتنی‌ترین نقش‌های دنیاست :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۶۵ | فیلم Love, Rosie

جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵، 11:10

داستان درباره‌ی رزی و الکسه؛ دو دوستی که از بچگی کنار هم بزرگ شدن و به هم علاقه دارن اما درست وقتی که باید احساسشون رو به هم بگن، زندگی با تصمیم‌های اشتباه، فاصله و اتفاق‌های غیرمنتظره، مسیرشون رو عوض می‌کنه.

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۶۴ | فیلم The Notebook

جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵، 11:3

داستان درباره‌ی دختر و پسریه که عشقشون با گذر زمان، فاصله، اختلاف طبقاتی و سختی‌های زندگی بارها به چالش کشیده میشه. فیلم مدام بین گذشته و حال رفت‌ و آمد میکنه و نشون میده بعضی عشق‌ها، حتی با گذشت سال‌ها، از بین نمیرن.

از اون فیلم‌های ملیحی بود که من دوست دارم و از دیدنشون لذت می‌برم :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۶۳ | هوای تو ❆

پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵، 15:30

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز
که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز
تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ
رفاقتی است میان من و تو و پاییز
به فصل، فصلِ تو معتادم ای مخدر من
به جوی تشنه‌ی رگ‌های من بریز، بریز
نه آب و خاک، که آتش، که باد می‌داند
چه صادقانه تو با من نشسته‌ای، من نیز
اسیر سحر کلام توام، بگو بنشین
مطیع برق پیام توام، بگو برخیز
مرا به وسعت پروازت ای پرنده مخوان
که وا نمی‌شود این قفل با کلید گریز

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۶۲ | لبخندهای یهویی :)

پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵، 12:32

بعضی خوشحالی‌ها هیچ برنامه‌ی از پیش فکرشده‌ای ندارن.
یهو یه پیام میاد: «بیام دنبالت؟»
و بعد می‌بینی تمام خستگی روانی این چند روز، توی چند کلمه آب میشه.
زندگی گاهی همین‌قدر یهویی غافلگیرت می‌کنه؛ با مسیری کوتاه اما مشترک، چند دقیقه کنار هم بودن و دختری که تا آخر راه، یواشکی لبخند میزنه :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۶۱ | قندِ خوشمزه‌ی من ♡

پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵، 12:19

خرِ فسقلیِ اکلیلی الان از شدت ذوق داره روی ابرها اسکیت بازی می‌کنه ♡

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۶۰ | فکرهای منفی

چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، 22:58

بعضی افکار فقط اومدن یه چای بخورن و برن، تو چرا به زور واسه شام نگهشون میداری؟

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۵۹ | دوستان دوران دبیرستان

چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، 22:26

باورم نمیشه ا‌ونقدر بزرگ شدیم که دوستمون خانوم وکیل شده و پامیشیم میریم دفتر وکالت دوستمون دور هم جمع میشیم :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۵۸ | اکس تاکسیک

چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، 11:50

دوستم چند وقتی بود که اینجوری بود که درسته من کات کردم ولی اکسم چرا دوباره نیومد سراغم و بهم پیام نداد و از این چرندیات! و اصرار داشت تو هی بهم یادآوری کن که پسره چقدر فلان بود که من یه وقت یادم نره! منم از یه جایی به بعد واکنشم این بود که من چیزی نمیگم چون تو همه چیزو میدونی و اگه عقل داشته باشی یادت نمیره پسره چه آدم خرابی بوده! /:

آقا این داستان گذشت تا اینکه دیروز یه دختر خانومی پیج این پسره رو استوری کرد با این متن که پسره چه آدم عنی بوده و تهشم اومده تهدید به اسیدپاشی کرده. بعد اینجا بود که دوست من تازه اومده به من میگه که آره این داستان تهدید به اسیدپاشی درمورد منم اتفاق افتاد و وقتی که کات کردیم منم تهدید میکرد که اینکارو باهات میکنم /: یعنی دلم میخواست بزنم مغز دوستمو بترکونم! من کاری به هیچی ندارم فقط میخوام بدونم چطوررررری وقتی یه پدرفلانی اومده تهدید کرده که میام اسید می‌پاشم تو صورتت، تو همچنان دلت براش تنگ میشه و منتظری باز بهت پیام بده؟ بعد میای به من میگی بهم یادآوری کن پسر بدیه که نرم سراغش؟ پسری که دخترای مردم رو تهدید به اسیدپاشی میکنه یعنی مشخص نیست چه آدمیه؟

یعنی یه وقتایی با تمام خر بودنم، از این حجم گاو بودن دوستام برگام میریزه /: اکس تاکسیک داشتن طبیعیه ولی به خدااااا دلتنگی و چشم انتظاری واسه برگشت اکس سمی اصلاً نرمال نیست! توروخدااااا حرص ندید منو /: این اکسای پدر فلان و مادر فلانتون رو هزار کیلومتر دور کنید از زندگیتون!

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۵۷ | زندگی وسط جهنم

سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، 18:26

وضعیت ماهایی که کولر آبی داریم تو این وضعیت اینه که اینقدر هوا گرمه که بود و نبود اون کولر بیچاره انگار هیچ تأثیری نداره /: یه ذره تلاش کن داداش شاید تونستی یه نسیم خنکی فوت کنی تو خونه. به خدا خیلی گرمهههههه )):

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۵۶ | حقیقت D:

سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، 17:58

هرچيزي كه منو نكشت، نه تنها قوی‌ ترم نكرد بلكه اون يه ذره mental health که داشتم رو هم ريد توش! :)))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۵۵ | لبخند بزن :)

سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، 16:14

نمیدونم امشب شیفت باشم یا آف بشم، اما بعدش دیگه تعطیلم تا شنبه و واقعاً دلم نمیخواد تا شنبه دیگه ذهنم درگیر این موضوع تغییر بخش باشه چون به شدت ازم انرژی میگیره و افسردم میکنه و دلم نمیخواد پیشاپیش بابت اتفاقی که شاید رخ نده افسرده بشم.

فعلاً شرایط از کنترل من خارجه و باید همه چیز رو بسپارم به خدا تا ببینیم چه اتفاقاتی رو برام رقم میزنه.

علی‌الحساب تا شنبه که برم سرکار، غصه و گریه و افسردگی تعطیل (البته امیدوارم موفقیت آمیز باشه)

امیدوارم این چند روز قندجان حضورش پررنگ باشه که تراپی بشم :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۵۴ | بهارِ غمگین ):

سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، 16:0

شیفت رو که به عصرکارا تحویل دادم، همکارم پرسید چقدر خسته و عصبانی به نظر میای، دیگه یهو بغضم ترکید! :(

از روزی که شنیدم این موضوع رو واقعاً بابتش عصبانی، کلافه و ناراحتم. دلم نمیخواد اینقدر الکی سر لج و لجبازی چند نفر دیگه من بیفتم تو باتلاقی که بعدش نمیشه ازش خارج شد. من میگم که اگر در چنین شرایطی قرار بگیرم و مجبورم کنن برم اونجا از اینجا میرم که بله قطعاً میرم ولی مگه رفتن آسونه؟ اونم وقتی عدم نیازت رو بزنن و بخوان عین نیروی به دردنخور پرتت کنن بیرون! چرا من باید استرس چنین چیزی رو بگیرم وقتی بچه‌های باسابقه زیربارش نرفتن و بچه‌ها کم سابقه‌تر هم حتی حاضر نیستن یه دونه شیفت اونجا برن چه برسه به اینکه نیروی دائمی اونجا باشن ):

هی میخوام ریلکس باشم و بهش فکر نکنم اما هی یادم میفته تو اون دو‌ماهی که اونجا بودم چقدر عذاب کشیدم و چقدر حالم بد بود و غصه میخوردم. من هنوز هیچی نشده افسرده شدم ):

همکارم گفت چرا تو ناراحتی اصلاً؟ ما نمیذاریم که اینجوری بشه و اگه قرار باشه یکی از مارو همیشگی بدن اینجا بقیه هم میایم اینجا و نمیذاریم که به یه نفر زور بگن. اون یکی همکارم هم همون روز اول که داستان رو فهمیده بود با مسئول حرف زده بود که چرا دارید اوضاع رو خراب می‌کنید و جای اینکه به فکر آینده‌ی بخش خودتون باشید که نیروهای خوب بمونن و بشن باسابقه‌ی بخشتون و کار رو جمع کنن میخواید بهارو بفرستید یه جای دیگه و جاش نیروی طرحی بیارید. ولی خب درنهایت نمیدونم حرف و اصرار بقیه تأثیری داشته باشه یا نه ):

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۵۳ | روزهای خاکستری

سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، 12:20

چون درمورد اون ماجرای تغییر بخش تا این لحظه کسی حرفی بهم نزده، منم هنوز هیچی به مسئولمون نگفتم، گفتم پیشاپیش واکنشی نشون ندم که داستان نشه. سر همین به همکارم که اون درجریان موضوع بوده پیام دادم که مسئول امروز چیزی درمورد اون قضیه نگفت بهتون؟ الان پیام داده که مسئول میگه از ترس حتی نمیرم که بپرسم!

یعنی هروقت مسئولمون خودش رو میزنه به اون راه که نشون بده من خبر ندارم و منم پیگیرم که حل بشه و این چیزا، مثل روز روشنه که آش پخته شده و بزرگوار یه کاسه هم خورده فقط منتظره دقیقه نود داستان رو علنی کنه که نشه کاریش کرد!

واقعاً در شرایطیم که نمیدونم واکنش درست و منطقی چیه! اگر به خودم باشه همین الان میرم دعوا اما خب حتی برای اینکه بگم اینجا عدم نیازم رو بزنید که برم جای دیگه دنبال کار باشم هم، دعوا اصلاً گزینه‌ی مناسبی نیست!

به معنای واقعی کلمه تمام روانم متشنجه و درحال انفجارم... :(

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۵۲ | شااااانس

سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، 11:33

یکی نوشته بود: «فکر کن تو ایران می‌میری و دوباره به دنیا میای و وقتی چشم باز می‌کنی، عکسی که روی دیوار می‌بینی عکس کیم جونگ اونه» :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۵۱ | مسئولِ سابقِ پرحاشیه!

سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، 8:29

امروز تو همون بخشی شیفتم که مسئولش قراره تا آخر این ماه باشه و بعد از اینجا میره. سرکار خانوم جدا از اینکه درست و حسابی کار نمیکرد و همش خودش رو با کارهای بی‌اهمیت که تو اون لحظه اصلاً انجامشون ضرورتی نداشت مشغول نشون میداد و این مورد که همه شاهد بودن مدام گوشی زیر گوششه و داره با تلفن صحبت میکنه، کلی نامه هم زده بود به ریاست و فلان که خیلی از همون نامه‌ها هم چیزهای حاشیه‌ای بود که باید کلامی خودش حل میکرد نه اینکه نامه‌ی رسمی زده بشه و همه‌ی ماها هم درجریان این موضوع بودیم که همه روانی شدن از دست نامه‌ زدن‌ها و پیام‌ دادناش، درنهایت چند بار هم تهدید کرده بود من میرم از اینجا. بعد حالا که اومدن نامه‌ی‌ پایان کارش رو زدن و گفتن میخوای بری؟ خب به سلامت، اینجوریه که نمیدونم چرا اینکارو باهام کردن! حتماً جایی پشت سر مملکت و فلان بد گفتم که اینجوری شده! بعد توهم توطئه هم داره که حتماً کسی به دروغ رفته زیراب منو زده!

بزرگوار تا لحظه‌ی آخر نفهمید و البته که نخواست هم بفهمه چون بارها تو این چند ماه بهش گفته بودن مشکل کار کجاست، و با همین نفهم بازیاش هم خودشو آواره کرد هم ما رو بدبخت! چی بگم آخه من به این آدم که وقتی اومد اینجا حداقل خود من واقعاً با جون و دل تلاش کردم کمکش کنم که بتونه کارو جمع و جور کنه و در آرامش به مسئول بودنش برسه اما خب خودش نذاشت همه چیز در آرامش جلو بره و گند زد به همه چیز!

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۵۰ | دوش با اعمال شاقه!

سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵، 4:30

آفتاب که درمیاد تا آخر شب اینقدر وضعیت آب داغونه و از طرفی برق هم ممکنه به شکل یهویی قطع بشه که الان بیدار شدم که برم حموم! :)) خدایا این چه وضعیت مسخره‌ایه آخه :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۴۹ | اوضاعِ قهوه‌ای!

دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، 11:52

همکارم از مسئولمون پرسیده که تکلیف مسئول اون یکی بخش چی میشه؟ مسئول هم گفته احتمال خیلی زیاد بهار رو از دست میدیم و میفرستتش به جای فلانی! منم به همکارم گفتم که انتقال بده که اگر این اتفاق افتاد بگید نامه‌ی پایان کار من رو هم مثل مسئول سابق اونجا بزنن چون من واقعاً حوصله‌ی یه جنگ اعصاب بزرگ تو این سیستم مزخرف بابت چندرغاز حقوق رو ندارم /:

فکر کن هیچ کسی نمیاد زیر بار این داستان بره بعد میخوان با منت بندازنش گردن من و تازه من بابت این لطف تا کمر هم خم بشم براشون که واااای مرسی که منو انتخاب کردید! به همکارم گفتم وقتی بچه‌هایی که آخرین سال‌های خدمتشونه قبول نمیکنن چرا باید منی که تازه اول راهم قبول کنم؟ برم بیفتم تو باتلاق اونجا مگه دیگه میشه دراومد! وقتی قراره بعد چند ماه روانی بشم و استعفا بدم خب همین اول بگید عدم نیاز من رو بزنن که برم جای دیگه دنبال کار بگردم!

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۴۸ | نیازمندیِ یکشنبه

یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، 13:23

بعد از هزار میلیون سال، امروز لانگ نیستم :)

اینقدر اینکه یکشنبه لانگ نیستم برام عجیب و جدیده که دلم میخواد یه اتفاق خیلی خاص برام بیفته. مثلاً یهویی بهم پیام بده «کجایی؟ من پنج دقیقه دیگه میام دنبالت» بله من ذهن رویاپردازی دارم. و البته که هنوزم عاشق اون چند دقیقه هستم که یهویی میومد دنبالم و کلی خوش می‌گذشت :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۴۷ | روز از نو :)

یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، 8:48

صبح همه بخير به جز اونايى كه هم مجبوريم گرما رو تحمل كنيم، هم اخلاق گند اونارو!

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۴۶ | حجابِ نیمه اجباری!

شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵، 21:31

حقیقتاً دوست دارم استایلم امروزی باشه و مثل دخترای قشنگ تیپ بزنم و حجاب نداشته باشم امااااا همیشه ته ذهنم اینجوریه که ارزشش رو نداره به خاطرش با مامان و اعتقاداتش بجنگم و آرامش روانیمون رو بهم بریزم.

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۴۵ | از هر دری سخنی :))

شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵، 19:6

الان اگر یکی بهم بگه گوشیت رو بده که اینستاگرام و تلگرامت رو چک کنم کمتر تشنج می‌کنم تا اینکه بگه گوشیت رو بده ببینم به ChatGPT چیا گفتی! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۴۴ | مثبتِ هزار درجه!

شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵، 18:12

هوا بس ناجوانمردانه گرم است /:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۴۳ | لانگ

شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵، 14:9

با همکارم لانگ یکشنبه رو با لانگ شنبه جابه جا‌ کردیم و قرار بود من امروز لانگ بمونم و اون فردا که شرایط اوکی بود و شیفت عصر امروز آف شد. چه جا‌بجایی میمون و مبارکی P: البته بدجنس نیستم و‌ امیدوارم فردا یکشنبه‌ی آرومی باشه و همکارم اذیت نشه :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۴۲ | لایک استوری

شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵، 11:39

الان داشتم به چیزی فکر می‌کردم که شاید برای خیلی‌ها کوچیک، بی‌اهمیت یا حتی مسخره باشه، اما یه زمانی برای من خیلی بزرگ بود.
قبلاً اگر درمورد هرچیزی (حتی یک چیز بی‌ربط) استوری میذاشتم و قندجان اون رو لایک نمیکرد، ذهنم سریع شروع میکرد به ساختن هزارتا داستان. در اون شرایط یه لایک ساده دیگه فقط یه لایک نبود بلکه خیلی زود تبدیل میشد به سؤال‌های بزرگ توی ذهنم: «یعنی دیگه مثل قبل براش مهم نیستم؟»، «یعنی چیزی تغییر کرده؟»، «چرا برای بقیه واکنش نشون میده ولی برای من نه؟»، «نکنه بقیه رو دوست داره و از من بدش میاد؟»
گاهی اونقدر انرژیم سر چنین موضوعی گرفته میشد که حتی درباره‌ی همین موضوع ساده با خودش هم حرف می‌زدم. انگار توی اون مکالمه دنبال یه اطمینان بودم که ثابت کنه همه چیز هنوز سر جای خودشه، هنوز دوستیم و هنوز دوستم داره.
اما حالا مدت‌هاست که وقتی لایکش رو نمی‌بینم مثل قبل سر چنین موضوعی احساس نمی‌کنم که حتماً بی‌اهمیتم یا حتماً بقیه از من عزیزترن.
انگار بعد از عبور از یه بحران عاطفی بزرگ، یاد گرفتم که هر رفتار کوچیکی الزاماً به معنای فاصله گرفتن یا کم شدن علاقه نیست. یاد گرفتم که چیزی که یه رابطه رو نگه میداره، فقط لایک کردن استوری یا واکنش نشون دادن به هر پست نیست. چیزی که بین ما باقی مونده، علاقه‌ی متقابلیه که با وجود همه‌ی چالش‌ها از بین نرفته و اتفاقاً باعث شده حالا بیشتر قدرش رو بدونم.
واقعیت اینه که یه آدم ممکنه چیزی رو لایک نکنه چون دوستش نداشته، چون ندیده، چون حوصله نداشته یا حتی بدون هیچ دلیل خاصی و هیچ‌کدوم از این‌ها به‌تنهایی چیزی درباره‌ی ارزش من یا میزان علاقه‌ی اون آدم به من نمیگه.
شاید این هم یکی از نشونه‌های بزرگ‌تر شدن باشه؛ اینکه یاد گرفتم همه‌ی دوست داشته شدنم رو داخل یه قلب قرمز جست‌وجو نکنم.
البته که هنوز هم با دیدن اون قلب قرمز خوشحال میشم و حس خوبی می‌گیرم، اما با ندیدنش دنیا به آخر نمیرسه و دیگه احساس سرخوردگی نمی‌کنم و فکر نمیکنم حتماً قندجان ازم متنفره!

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۴۱ | سریال

جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، 21:37

یه زمانی سریال می‌ساختن اسمش مثلاً «در چشم باد» بود. این اسما چیه تازگیا میذارین؟ یاغی، شغال، کلاغ، وحشی، بی همه چیز، عوضیِ بی پدر! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۴۰ | دایرکت‌های عجیب و غریب

جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، 13:41

طرف درحالیکه حتی هم رو فالو نداریم، یعنی کاملاً رندوم، دایرکت پیام فرستاده «سلام خانم‌محترم خوبید خداقوت عذر میخوام ممکنه هر نوع سو برداستی با توجه ب پیشنهاد بنده داشته باشید اما بنده کاملا با حسن نیت و با کمال احترام چنین درخواست میکنم و پاسخ شما هم برام محترم درخواست اشنایی هدفمند و اصولی جهت ازدواج داشتم البته اگر مجرد هستید و اگر متاهل هستید حلال کنید» یعنی دقیقاً همین پیام بود به همین شکل و با همین محتوا!

آخه چلغوز! چطور ممکنه وقتی حتی نمیدونی طرف مجرده یا متأهل درخواست آشنایی باهاش رو داشته باشی؟ الان فرض کن من شوهر داشته باشم، شوهرم نمیگه این مردک کیه پیام داده بهت؟

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ
صفحه بعد
© 𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
جدیدترین‌ها
  • ۱۶۶۹ | سی میلیون ثبت نام کننده! شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۶۸ | قطعی اینترنت جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۶۷ | ویارِ عجیب :)) جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۶۶ | موش کوچولوی وحشی D: جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۶۵ | فیلم Love, Rosie جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۶۴ | فیلم The Notebook جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۶۳ | هوای تو ❆ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۶۲ | لبخندهای یهویی :) پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۶۱ | قندِ خوشمزه‌ی من ♡ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۶۰ | فکرهای منفی چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۵۹ | دوستان دوران دبیرستان چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۵۸ | اکس تاکسیک چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵
موضوعات
  • فیلم و سریال
آرشیو
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
امکانات