۱۶۴۲ | لایک استوری
الان داشتم به چیزی فکر میکردم که شاید برای خیلیها کوچیک، بیاهمیت یا حتی مسخره باشه، اما یه زمانی برای من خیلی بزرگ بود.
قبلاً اگر درمورد هرچیزی (حتی یک چیز بیربط) استوری میذاشتم و قندجان اون رو لایک نمیکرد، ذهنم سریع شروع میکرد به ساختن هزارتا داستان. در اون شرایط یه لایک ساده دیگه فقط یه لایک نبود بلکه خیلی زود تبدیل میشد به سؤالهای بزرگ توی ذهنم: «یعنی دیگه مثل قبل براش مهم نیستم؟»، «یعنی چیزی تغییر کرده؟»، «چرا برای بقیه واکنش نشون میده ولی برای من نه؟»، «نکنه بقیه رو دوست داره و از من بدش میاد؟»
گاهی اونقدر انرژیم سر چنین موضوعی گرفته میشد که حتی دربارهی همین موضوع ساده با خودش هم حرف میزدم. انگار توی اون مکالمه دنبال یه اطمینان بودم که ثابت کنه همه چیز هنوز سر جای خودشه، هنوز دوستیم و هنوز دوستم داره.
اما حالا مدتهاست که وقتی لایکش رو نمیبینم مثل قبل سر چنین موضوعی احساس نمیکنم که حتماً بیاهمیتم یا حتماً بقیه از من عزیزترن.
انگار بعد از عبور از یه بحران عاطفی بزرگ، یاد گرفتم که هر رفتار کوچیکی الزاماً به معنای فاصله گرفتن یا کم شدن علاقه نیست. یاد گرفتم که چیزی که یه رابطه رو نگه میداره، فقط لایک کردن استوری یا واکنش نشون دادن به هر پست نیست. چیزی که بین ما باقی مونده، علاقهی متقابلیه که با وجود همهی چالشها از بین نرفته و اتفاقاً باعث شده حالا بیشتر قدرش رو بدونم.
واقعیت اینه که یه آدم ممکنه چیزی رو لایک نکنه چون دوستش نداشته، چون ندیده، چون حوصله نداشته یا حتی بدون هیچ دلیل خاصی و هیچکدوم از اینها بهتنهایی چیزی دربارهی ارزش من یا میزان علاقهی اون آدم به من نمیگه.
شاید این هم یکی از نشونههای بزرگتر شدن باشه؛ اینکه یاد گرفتم همهی دوست داشته شدنم رو داخل یه قلب قرمز جستوجو نکنم.
البته که هنوز هم با دیدن اون قلب قرمز خوشحال میشم و حس خوبی میگیرم، اما با ندیدنش دنیا به آخر نمیرسه و دیگه احساس سرخوردگی نمیکنم و فکر نمیکنم حتماً قندجان ازم متنفره!