۱۶۵۱ | مسئولِ سابقِ پرحاشیه!
امروز تو همون بخشی شیفتم که مسئولش قراره تا آخر این ماه باشه و بعد از اینجا میره. سرکار خانوم جدا از اینکه درست و حسابی کار نمیکرد و همش خودش رو با کارهای بیاهمیت که تو اون لحظه اصلاً انجامشون ضرورتی نداشت مشغول نشون میداد و این مورد که همه شاهد بودن مدام گوشی زیر گوششه و داره با تلفن صحبت میکنه، کلی نامه هم زده بود به ریاست و فلان که خیلی از همون نامهها هم چیزهای حاشیهای بود که باید کلامی خودش حل میکرد نه اینکه نامهی رسمی زده بشه و همهی ماها هم درجریان این موضوع بودیم که همه روانی شدن از دست نامه زدنها و پیام دادناش، درنهایت چند بار هم تهدید کرده بود من میرم از اینجا. بعد حالا که اومدن نامهی پایان کارش رو زدن و گفتن میخوای بری؟ خب به سلامت، اینجوریه که نمیدونم چرا اینکارو باهام کردن! حتماً جایی پشت سر مملکت و فلان بد گفتم که اینجوری شده! بعد توهم توطئه هم داره که حتماً کسی به دروغ رفته زیراب منو زده!
بزرگوار تا لحظهی آخر نفهمید و البته که نخواست هم بفهمه چون بارها تو این چند ماه بهش گفته بودن مشکل کار کجاست، و با همین نفهم بازیاش هم خودشو آواره کرد هم ما رو بدبخت! چی بگم آخه من به این آدم که وقتی اومد اینجا حداقل خود من واقعاً با جون و دل تلاش کردم کمکش کنم که بتونه کارو جمع و جور کنه و در آرامش به مسئول بودنش برسه اما خب خودش نذاشت همه چیز در آرامش جلو بره و گند زد به همه چیز!