𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷

  • خانه
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

۱۷۲۱ | نه به خاموش کردن کولر

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵، 21:5

فکر می‌کنم من و مامانم تو دو تا خونه‌ی مختلف زندگی می‌کنیم. خونه‌ی اون هواش متعادله و نیازی به روشن کردن کولر نیست اما خونه‌ی من هواش گرمه و دارم ذوب میشم! /:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۲۰ | فیلم Christmas at the Catnip Café

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵، 18:52

داستان درباره‌ی دختریه که درست قبل از کریسمس می‌فهمه کافه‌ گربه‌ی عمه‌ی مرحومش بهش ارث رسیده. اون با تصمیم فروش کافه راهی شهر جدیدی میشه اما این تصمیم، وسط آشنایی با آدم‌های جدید و گربه‌های دوست‌داشتنی، براش به ماجراهایی تبدیل میشه که انتظارشون رو نداشت...

عاشق فیلم‌هایی هستم که حال و هوای کریسمسی دارن. این فیلم که در کنار کریسمس حال و هوای گربه‌ای هم داشت و کلی بهم وایب خوب داد. اگر میشد واقعاً دلم میخواست به جای دختر این داستان زندگی کنم. سبک زندگیشون، خونه‌هاشون، حال و هوای شهرشون، کافه گربه‌ای، اون حس مثبتی که دارن واقعاً برام جذابه و دلم میخواد تجربش کنم.

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۱۹ | زندگی غم‌انگیز

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵، 18:29

خانوم جدیده که یک هفته‌ست اومده اینجا، امروز داشت از زندگیش می‌گفت و واقعاً مستعد اینه که اگر ماه رمضون دوباره برنامه‌ی ماه عسل ساخته بشه بره اونجا از زندگیش بگه... بنده خدا از بچگیش تا الان از هیچی تو زندگیش شانس نیاورده و از زمین و آسمون براش باریده و واقعاً دلم سوخت براش ):

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۱۸ | دو نفرِ همیشگی!

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵، 18:5

تو محل کارمون از یک دهه قبل، یه طرحی داشتن به این شکل که هر ماه یه مبلغی از تمام بچه‌ها جمع میشد (مبلغ ناچیزی که در حال حاضر تازه به ماهی ۱۰۰ هزار تومن رسیده بود) و این پول تو یه کارت ذخیره میشد و هر زمان که قرار بود هزینه‌ای بابت چیزی پرداخت بشه (مثلاً وقتی کسی بچه دار میشد و میخواستن براش گل و شیرینی بخرن، یا وقتی وسیله‌ای مثل سماور که مورد استفاده‌ی همه بود به علت سهل انگاری خود بچه‌ها خراب میشد و میخواستن تعمیرش کنن و سازمان هزینش رو نمیداد) از اون کارت هزینه رو پرداخت می‌کردن و دیگه تو اون موقعیت کسی به اصطلاح مادرخرج داستان نمیشد که حالا بعدش بچه‌ها بخوان تک تک پول رو باهاش حساب کنن.

چند ماه پیش سر یه موضوعی یکی از همکارا بهم گفت چرا خانوم فلانی (همون همکارم که گفتم خیلی مهربونه) اومده از پول کارت فلان چیز رو برای اینجا خریده؟ (چیزی که وظیفه‌ی سازمان بوده تهیه کنه) و من اون لحظه چون هیچ اطلاعاتی نداشتم از قضیه هیچ حرفی نزدم و اون همکاری که حرف رو زد هم بعدش این شکلی بود که وااای به کسی نگیا، منم از فلانی شنیده بودم و اصلاً فراموشش کن چون نمیخوام حاشیه درست شه! (روتین همیشگی این شخص که حرفش رو میزنه و بعد بلافاصله میگه به کسی نگیا چون نمیخوام حاشیه درست شه! و من نمیدونم اصلاً خودش چرا این حر‌ف‌ها رو میزنه وقتی اینقدر میترسه کسی بفهمه حرف از زبون اون گفته شده!)

چند وقتی گذشت و من هم چون موضوع برام اهمیتی نداشت فراموشش کرده بودم تا اینکه چند هفته پیش با همکارجون داشتیم حرف میزدیم که یهو حرف کارت و واریزی‌های ماهیانه شد که اونجا من یهو یاد حرف اون همکارم افتادم و از همکار جون پرسیدم تا حالا شده که از پول کارت مشترک شما چنین چیزی بخرید؟ و همکارم گفت که آره فلان چیز رو خریدم اما نه از پول کارت بلکه با هزینه‌ی شخصی خودم بود به نیت خیرات پدرم و اصلاً این موضوع رو کسی نمیدونست و الان یهو بعد اینهمه وقت چرا همچین حرفی زده شده؟!

همکارم از اون روز منتظر بود یه روز اون دونفری که میدونست طبق معمول این حرف‌ها و حواشی از زبون اونها ساخته شده رو تنها گیر بیاره و بهشون بگه چرا وقتی چیزی نمیدونن برای خودشون داستان میسازن؟ حالا دیروز که من آف بودم یکی از اون دونفر بعد از یه مرخصی چند هفته‌ای برگشته و همکارم هم فرصت رو غنیمت شمرده و بهشون گفته چه دلیلی داره چنین حرفی بزنن وقتی درجریان موضوع نیستن؟! اونام خودشون رو طبق معمول همیشه زدن به مظلومیت و اینکه وای نه حرف بد منتقل شده و منظور ما این نبوده و... ولی درنهایت دیدن دیگه حرفی ندارن بزنن برگشتن گفتن خب شما باید به ما توضیح میدادید /: همکار جون هم گفته چرا باید بابت خیرات پدرم بیام به شماها توضیح بدم و مگه خرج و مخارج من باید با نظارت شماها باشه؟! و چرا شماها وقتی براتون سوال شده نیومدید از خودم بپرسید جای اینکه داستان بسازید؟ اونام گفتن آخه رومون نمیشد /: چطور روتون میشه پشت سر بنده خدا هی داستان بسازید ولی روتون نمیشه عین آدم برید با آرامش سوال بپرسید که بنده خدا بهتون توضیح بده؟!

امروز صبح همکارجون تا من رو دید گفت دیروز این موضوع پیش اومده و بالاخره بهشون گفتم. من هم احساس رضایت داشتم که دیگه رودربایستی و مهربونی بیش از اندازه رو گذاشته کنار و به حرف آدمایی که مدام سعی می‌کنن یه داستانی بسازن و درنهایت یه نقاب من آدم خوبیم میزنن واکنش نشون داده.

من آدم خوبی نیستم. هیچوقت هم ادعای خوبی نکردم ولی همیشه درنهایت بد بودن، دوست داشتم با آدمای شفاف در ارتباط باشم و کار کنم؛ آدمایی که هرچی هست رو واضح و مستقیم بیان میکنن جای اینکه تو رومون بگن و بخندن و پشت سر پچ پچ کنن که واااای دیدی فلانی چی کرد و چی گفت! الان تو این موضوع شاید بگید من مقصرم که اومدم از همکارم سوال پرسیدم و گفتم چنین شبهاتی تو ذهن بچه‌ها هست؛ یا شاید فکر کنید بهتر بود بدون اینکه اسم از کسی بیارم باید سوال می‌پرسیدم و میرفتم به اون افراد جواب میدادم اما واقعیت اینه که متأسفانه به محض اینکه من پرسیدم همکارم میدونست این داستان ساخته‌ی ذهن مریض کیاست و اصلاً نیازی نبود من مشخصاتی بگم! بنابراین به نظرم بهترین گزینه در مقابل افرادی که اینقدر رزومه‌ی پرباری دارن که میشه حدس زد حرف از زبون اونهاست باید به همین شکل شفاف و مستقیم واکنش نشون دادن باشه تا دیگه پشت سرمون داستانی نسازن.

اتفاقاتی که این اواخر همکارجون تو محل کار تجربه کرده هی بهم ثابت می‌کنه که تو محل کار و برای همکار جماعت نباید از یه حدی فراتر رفت چون همیشه اون وسط بالاخره یک نفری پیدا میشه که ظرفیت نداره آدم حواسش به همه چیز باشه و همیشه همه‌ی زحمات رو دوشش باشه و بالاخره یه داستانی پشت آدم می‌سازن برای اینکه گند بزنن به اعصاب و روان آدم!

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۱۷ | دنیا دو روزه

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵، 17:17

به عنوان كسى كه هرچی خواستم خريدم بهتون میگم كه دنيا ٢روز نيست چون الان روز سومه و من پول ندارم! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۱۶ | نیازمندی جدید D:

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵، 15:2

یه ماگ دیدم تو اینستاگرام که بسیار زیباست و واقعاً دلم میخواد بزرگوار اون ماگ رو برام بخره. خیلی کیوتهههه. یعنی چی که برام نمیخره اونو! :))))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۱۵ | ویارهای خانوادگی P:

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵، 14:55

خانوادگی در سطحی از تله پاتی شکمی قرار داریم که صبح به مامانم گفتم فلان چیز (که خیلی هم غذای رایج و متداولی نیست) رو بخر که شب درست کنیم بخوریم و صبح رفته خریده، بعد الان داداشم زنگ زده که رفتم از فلان چیز دو بسته خریدم که یه بسته بدم شما شام درست کنید بخورید D:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۱۴ | همکارِ نادان! :))

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵، 12:38

حدود یک سال و نیم قبل، تو محل کار یه بنده خدایی اومد پیش همکارا با من صحبت کرد که برادرم این مشخصات رو داره و دنبال یه کیس مناسب برای ازدواجه و اگه شما موافق باشی یه جلسه برید بیرون و صحبت کنید. منم گفتم مشکلی ندارم و قرار بود اون خانوم هماهنگ کنه باهام. چند روزی گذشت و اون خانوم تماس گرفت و گفت میشه بعد شیفت ببینمتون؟ بعد که دیدمش برگشته میگه من برادرم خیلی مرد خوبیه و پسر بسیار سربه راه و اهل زندگی هستش فقط میشه لطفاً اون روز که قراره برید بیرون شما زیاد آرایش نکنید و مژه مصنوعی نداشته باشید و لاک نزنید؟ /: یعنی شازده خانوم توقع داشت من به خاطر برادرش برم مژه و ناخن ریمو کنم که یه وقت داداشش ناراحت نشه با چنین دختری داره صحبت میکنه!

اون روز گذشت و هیچوقت من و اون آقا هم رو ندیدیم و داستان همون جا جمع شدش. حالا الان بعد اینهمه وقت همکارم یهویی میگه چرا با فلانی نرفتی آشنا بشی و ازدواج کنی؟ تو الان که آرایش نداری اونموقع با پسره لج کردی که حاضر نشدی به خاطرش اون کارو بکنی؟ /: یعنی من باید بیام به یه خانوم پنجاه ساله با سه تا بچه که تو جامعه بوده و تحصیل کرده‌ست ظاهراً، توضیح بدم که عزیزم اینکه من الان آرایش دارم یا ندارم انتخاب این لحظه‌ی خودمه و این دلیل نمیشه که کسی تو دیت اول بیاد برای من تعیین تکلیف کنه که به خاطر خوشایند من اینکارو بکن و اونکارو نکن! کسی که هنوز ندیده و نشناخته برام پیغام فرستاده که مژه و لاک نداشته باشم، فردا روزی اگر وارد رابطه‌ی جدی بشم باهاش میخواد واسه همه چیزم تصمیم بگیره! /: بعد همکارم اصرار که نه مردا اولش همشون همینن و بعدش خودش میاد میگه موهاتو‌ بریز بیرون و لاک قرمز بزن! یعنی عاشق منطقِ شخمی این همکارمم! کلاً دنیاش با دنیای ماها فرق داره! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۱۳ | تأخیر

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵، 16:41

درحالیکه دوستم اصرار داشت که ساعت ۴ آماده باش که بریم و من می‌گفتم بابا تا ما آماده بشیم ساعت حداقل شده ۴:۳۰، الان من حاضر و آماده نشستم و دوستم هنوز پیام نداده که اسنپ بزنم! /:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۱۲ | مرخصی استعلاجی

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵، 16:3

دوستم درحالیکه امروز استعلاجی گرفته و سرکار نرفته، الان داره با من میاد بریم بیرون که نودل بخوریم و بعدشم قراره بریم خرید. بعد وقتی من ازشون می‌پرسم استعلاجی واقعی هستید یا الکی؛ ناراحت میشن :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۱۱ | ماجراهای من و همکارا

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵، 15:27

دوشنبه یادتونه گفتم از جمع همکارام لفت دادم چون یه چیزی به شوخی گفتن که من ناراحت شدم؟ این داستان گذاشت تا دیروز که بین من و یکی از اون سه نفر که من اونو بیشتر دوست دارم یه مکالمه‌ای شکل گرفت و یهو به خودمون اومدیم و دیدیم انگار داریم با اکسمون حرف میزنیم! پشت هم پیامای طولانیییی و هی حرف و توضیح و توجیه و خلاصه که خیلی باحال بود! :))

طی چتمون من گفتم که از حرفشون ناراحت شدم و البته چون مطمئن بودم شوخیه و من الکی حساس شدم دوست نداشتم واکنش مستقیمی نشون بدم ولی این حس بهم منتقل شده که من مورد اعتماد نیستم و دختر قشنگه هم توضیح داد که ما اگه اعتماد نداشتیم که حرفامون رو پیش تو نمیزدیم و این فقط یه شوخی بود و اونا هم چون حس کردن شاید من دوست ندارم خیلی وارد حریمم بشن سعی میکنن رعایت کنن.

خلاصه که موضوع حل شد و لازم نیست دیگه برای هم تو قیافه باشیم و آشتی کردیم :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۱۰ | حجاب

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵، 14:55

خوشگلایی که وقتی یه آنلاین شاپی میاد شال و روسری معرفی می‌کنه میاید زیر پستش کامنت میذارید «آخه الان دیگه کی شال و روسری سرش میکنه؟» خواستم در جوابتون بگم من! و مثل من هم خیلی‌های دیگه هستن که حالا یا به حجاب اعتقاد دارن، یا اینکه مثل اینجانب به دلیل خیلی چیزها مجبورن اون یه تیکه پارچه رو حتی شده به شکل فرمالیته بندازن رو سرشون! بنابراین بذارید ملت کاسبیشون رو بکنن و کامنت‌های قشنگتون رو تو دل خودتون نگه دارید. ماچ بهتون :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۰۹ | زباله دونی

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵، 11:40

یه بار به مامانم گفتم با اکیپ بچه‌هایی که میرن کوه آشغال جمع میکنن برم؟ گفت از اتاق خودت شروع کن! به دوستاتم بگو بیان اینجا :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۰۸ | اصفهان

سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵، 16:42

هزاران سال اگر باران ببارد
نشوید خون ناحق را از این خاک

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۰۷ | تپلی

سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵، 9:9

با این لایف استایل و علایقِ غذایی، احتمال اینکه زمین تخت بشه از احتمال اینکه من دوباره شکم تختی داشته باشم، بیشتره! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۰۶ | فیلم Passengers

سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵، 8:48

یه عاشقانه‌ی متفاوت با حال‌ و هوای علمی‌ تخیلی؛ درباره‌ی دو مسافر که خیلی زودتر از موعد از خواب مصنوعی بیدار میشن و خودشون رو تنها وسط یک سفینه‌ی عظیم پیدا می‌کنن...

فیلم قشنگی بود و دوستش داشتم :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۰۵ | پنجِ پنجِ چهارصد و پنج

دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، 21:7

تاریخ رند شیکه اما نه رو پلتفرم خاورمیانه! :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۰۴ | بدون عنوان!

دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، 18:10

همکاری که شیفتامون با هم هستش، روز قبل شیفت اینجوریه که «زیاد داریم آف میشیم و امیدوارم شیفت برقرار باشه» بعد دو ساعت مونده به شیفت هی میره و میاد و می‌پرسه «آف نشدیم؟»! حقیقتاً نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۰۳ | آف نطلبیده

دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، 18:6

شیفت عصر امروز، شیفت شب فردا، شیفت صبح چهارشنبه : آف :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۰۲ | مورد اعتمادترین :)

دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، 11:27

درحالیکه در ادامه‌ی اتفاقِ پست قبل، خیلی حس بدی گرفته بودم و بغضی شده بودم، پیام قندجان حالم رو خوب کرد :)

دلم برای «آدمِ امنِ مورداعتمادم که همه چیز رو بدون سانسور و با میل شخصی بهش میگم و اون بدون قضاوت کردنم شنونده‌ی همه چیز بوده و هست» تنگ شد ♡

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۰۱ | اطلاعات مخفی!!!

دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، 11:22

صبح تو یه اتاقی تنها نشسته بودم و داشتم فیلم نگاه می‌کردم که چند نفر از بچه‌ها وارد اون اتاق شدن بعد داشتن درمورد یه موضوعی حرف میزدن که وقتی منو دیدن به شوخی و باخنده گفتن وای جلوی بهار نگیم الان می‌فهمه! کلاً این شوخیشون رو از چند روز پیش که هی می‌گفتن تو از زندگی خودت اطلاعاتی نمیدی ولی ما همه چیزو میگیم شروع شده که هی میگن که آره به تو‌ نباید چیزی بگیم و تو فقط داری اطلاعات از ما جمع می‌کنی که یه جا بری این اطلاعات رو افشا کنی!

بعدش من پاشدم از اتاق اومدم بیرون و گفتم من که اینجا داشتم فیلمم رو نگاه می‌کردم خودتون اومدید! و البته که بهم برخورد و ناراحت هم شدم. میدونم که منظوری نداشتن و داشتن شوخی می‌کردن ولی خب من ناراحت شدم از برخوردشون درحالیکه من واقعاً به همون میزان که از زندگی و روابطم به اونا چیزی نمیگم متقابلاً دونستن اینکه اونا با کی هستن و قبلاً با کی بودن هم برام اهمیتی نداره و کنجکاو نیستم درموردشون که بخوام با اون اطلاعات کاری بکنم!

چند باری هم بهشون گفتم من کلاً آدم درونگراییم و خیلی از خودم حرفی نمیزنم ولی باز این شوخیشون رو ادامه میدن و منم دیگه براشون رفتم تو قیافه و از جمعشون لفت دادم! البته قهر نکردم ولی دیگه ترجیح میدم تو جمعشون نباشم...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۷۰۰ | پیام نجات بخش D:

دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، 8:17

مسئول میگه دیروز‌ واقعاً با پیامت نجاتم دادی چون نه تنها من یادم نبود حتی بچه‌ها هم ظاهراً فراموش کرده بودن! امیدوارم حداقل به خانومش نگفته باشه با یادآوری همکارا یادم افتاده و وانمود کرده باشه خودش یادش بوده! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۹۹ | تاریخ رند

دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، 0:5

خسته نباشید ویژه میگم به کادر اتاق عمل و زایشگاه. شاید شما ندونی چرا ولی اونا به خوبی میدونن که امروز قراره به معنای واقعی کلمه پاره بشن! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۹۸ | لوس

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، 23:43

چقدر نیاز دارم به بوجی موجی شدن...

آه قلبم... قربون صدقه‌ی خونم اومده پایین... :(:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۹۷ | بدون عنوان!

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، 23:40

واقعیت اینه که خیلی چیزها رو متوجه میشم اما ترجیح میدم خودم رو بزنم به نفهمیدن و به روم نیارم و حساس نشم. خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که یه وقتایی ندیدن و نشنیدن و نفهمیدن بهترین گزینه‌ست... :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۹۶ | یادآوری

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، 20:20

وسط شیفت همینجوری یهویی یادم افتاد فردا تولدِ همسر مسئوله. همکارم گفت بهش پیام بدیم که دوباره مثل سال‌های قبل یادش نره. بهش پیام دادم و یادآوری کردم. پیام داد که دمتون گرم و مرسی یادآوری کردید و امسالم اگر یادم میرفت داستان میشد.

فردا یادم باشه بگم ۱۰۰ ساعت اضافه کار تشویقی برام رد کنه که زندگیشو نجات دادم! :)) البته ظاهراً نرماله آقایون تولدا رو یادشون بره و خانوما هم شوهراشون رو به خاطر این موضوع به قتل نرسونن P:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۹۵ | حسودای پلاستیکی :))

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، 8:53

فاز اینایی که منطقشون اینجوریه که «چیزی میزنی؟ تو ۲۸ سالته و نه ازدواج کردی و نه پارتنر داری و تازه عین چی هم مجبوری شیفت بیای تا از پس قسطا و‌ زندگی بربیای پس چرا فکر میکنی خوشبختی؟ و تو الان تو بدبختی غرقی و خودت خبر نداری» رو اصلاً درک نمی‌کنم! حس خوشحالی و آرامش دیگران جای احساسات خوب شما رو تنگ نمیکنه! حالا یکی این وسط حالش با خودش و زندگیش خوبه و داره تلاش می‌کنه زیاد غر نزنه و آروم باشه، شما چرا حرص می‌خورید؟ /:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۹۴ | یکشنبهــــ

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، 8:48

امروز میتونه یه یکشنبه‌ی جذاب باشه که درسته تو شیفت صبح و عصر هرکدومش به نوعی قراره پرفوره بشم، اما درنهایت حالم خوبه و با قندجان هم حرف میزنم و کلی اکلیلی میشم و آخر شب با این حس که «من آدم خوشحال و خوشبختی هستم» می‌خوابم :)

یهو دلم برای اون یکشنبه‌هایی که ظهر پیام میداد «من دارم میرم» تنگ شد... قشنگ من... قربونش بشممم... خوشمزه‌ی بانمکم... :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۹۳ | تاریخ خاص

شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، 23:48

+ پلنت برای ۰۵/۰۵/۰۵ چیه؟
- برنامم اینه که قسط‌های دیجی پی و اسنپ پی رو قبل از ۱۲ شب پرداخت کنم که شامل جریمه دیرکرد نشه! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۶۹۲ | دوست دارم زندگی رو :)

شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، 23:23

یکی از پرتکرارترین دیالوگ‌هایی که تو دو هفته‌ی‌ اخیر شنیدم اینه که : «قشنگ مشخصه زندگی رو دوست داری که اینقدر حالت خوبه و داری کیف میکنی» :)

شاید از نظر دیگران احمقانه باشه اما من با وجود تمام ناملایمات و اتفاقات منفی، درمجموع واقعاً ذوق زندگی رو دارم و حال می‌کنم با زندگیم. خدایاشکرت بابت همه چیز :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ
صفحه بعد
© 𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
جدیدترین‌ها
  • ۱۷۲۱ | نه به خاموش کردن کولر پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۲۰ | فیلم Christmas at the Catnip Café پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۱۹ | زندگی غم‌انگیز پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۱۸ | دو نفرِ همیشگی! پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۱۷ | دنیا دو روزه پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۱۶ | نیازمندی جدید D: پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۱۵ | ویارهای خانوادگی P: پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۱۴ | همکارِ نادان! :)) پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۱۳ | تأخیر چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۱۲ | مرخصی استعلاجی چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۱۱ | ماجراهای من و همکارا چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵
  • ۱۷۱۰ | حجاب چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵
موضوعات
  • فیلم و سریال
آرشیو
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
امکانات