۱۷۰۱ | اطلاعات مخفی!!!
صبح تو یه اتاقی تنها نشسته بودم و داشتم فیلم نگاه میکردم که چند نفر از بچهها وارد اون اتاق شدن بعد داشتن درمورد یه موضوعی حرف میزدن که وقتی منو دیدن به شوخی و باخنده گفتن وای جلوی بهار نگیم الان میفهمه! کلاً این شوخیشون رو از چند روز پیش که هی میگفتن تو از زندگی خودت اطلاعاتی نمیدی ولی ما همه چیزو میگیم شروع شده که هی میگن که آره به تو نباید چیزی بگیم و تو فقط داری اطلاعات از ما جمع میکنی که یه جا بری این اطلاعات رو افشا کنی!
بعدش من پاشدم از اتاق اومدم بیرون و گفتم من که اینجا داشتم فیلمم رو نگاه میکردم خودتون اومدید! و البته که بهم برخورد و ناراحت هم شدم. میدونم که منظوری نداشتن و داشتن شوخی میکردن ولی خب من ناراحت شدم از برخوردشون درحالیکه من واقعاً به همون میزان که از زندگی و روابطم به اونا چیزی نمیگم متقابلاً دونستن اینکه اونا با کی هستن و قبلاً با کی بودن هم برام اهمیتی نداره و کنجکاو نیستم درموردشون که بخوام با اون اطلاعات کاری بکنم!
چند باری هم بهشون گفتم من کلاً آدم درونگراییم و خیلی از خودم حرفی نمیزنم ولی باز این شوخیشون رو ادامه میدن و منم دیگه براشون رفتم تو قیافه و از جمعشون لفت دادم! البته قهر نکردم ولی دیگه ترجیح میدم تو جمعشون نباشم...