۱۷۱۱ | ماجراهای من و همکارا
دوشنبه یادتونه گفتم از جمع همکارام لفت دادم چون یه چیزی به شوخی گفتن که من ناراحت شدم؟ این داستان گذاشت تا دیروز که بین من و یکی از اون سه نفر که من اونو بیشتر دوست دارم یه مکالمهای شکل گرفت و یهو به خودمون اومدیم و دیدیم انگار داریم با اکسمون حرف میزنیم! پشت هم پیامای طولانیییی و هی حرف و توضیح و توجیه و خلاصه که خیلی باحال بود! :))
طی چتمون من گفتم که از حرفشون ناراحت شدم و البته چون مطمئن بودم شوخیه و من الکی حساس شدم دوست نداشتم واکنش مستقیمی نشون بدم ولی این حس بهم منتقل شده که من مورد اعتماد نیستم و دختر قشنگه هم توضیح داد که ما اگه اعتماد نداشتیم که حرفامون رو پیش تو نمیزدیم و این فقط یه شوخی بود و اونا هم چون حس کردن شاید من دوست ندارم خیلی وارد حریمم بشن سعی میکنن رعایت کنن.
خلاصه که موضوع حل شد و لازم نیست دیگه برای هم تو قیافه باشیم و آشتی کردیم :)