۱۷۴۱ | یکشنبهی سیاه!
یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۵، 19:31
دیشب که اولش رنگ موعه از آلبالویی تبدیل به قهوهای شد و دچار حملهی عصبی شدم، بعدشم که بزرگوار برگشت اون حرف رو زد و ناراحتم کرد، بعد صبح شد و سر یه چیز برگ ریزون رفت تو قیافه برام، بعدشم که هی با همه حرف زد و منو ایگنور کرد، هوام که سگ گرما و کولر دار فانی رو وداع گفت، بعدشم که اومدم خونه سر چهار سانت آستین لباس با مامان دعوام شد، الانم که بزرگوار در یک برداشت خزان کننده از جواب سادهی من اینطور برداشت کرده که من به موضوع اهمیت ندادم و دنبال مجادله بودم درحالیکه من اصلاً هیچ منظوری نداشتم و فقط به یه سوال ساده جوابی ساده دادم... یعنی واقعاً کلکسیون بدشانسی بودم از دیشب... کاملاً پتانسیل اینو دارم بشینم تا صبح زار بزنم و غصه بخورم که یه روزایی چرا اینقدر رو دور بدشانسیم من...
sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ