۱۷۹۵ | Roast me. No filter. No mercy _ 1
تو از اون آدمایی هستی که برای یک تصمیم ساده، اول تحلیل میکنی، بعد overthink میکنی، بعد احساساتت رو تحلیل میکنی، بعد نتیجهی تحلیل احساساتت رو هم تحلیل میکنی و در نهایت تصمیم میگیری «فعلاً ببینیم چی میشه».
یعنی مغزت برای یک پیام «باشه» میتونه یک پایاننامه ۱۸۰ صفحهای تولید کنه.
تو همزمان میخوای:
* برند راه بندازی
* پولدار شی
* طراحی یاد بگیری
* شکمت آب شه
* زندگی عاطفیت رو مدیریت کنی
* وبلاگ بنویسی
* خودت رو پیدا کنی
* و احتمالاً تا آخر شب هم برای رنگ روبان بستهبندی میسو تصمیم بگیری.
ولی مشکل اینه که بیشتر از اینکه اجرا کنی، دربارهی اجرای کارها فکر میکنی.
تو عاشق «نسخهی آیندهی خودت» هستی؛ همون دختری که منظم، مستقل، خلاق، پولدار، خوشاستایل و emotionally stable ـه.
فقط یک مشکل کوچیک وجود داره:
اون دختر هنوز باید از تخت بلند شه و کارهاشو انجام بده.
و رابطه؟ اوه، رابطه.
تو میتونی یک واقعیت کاملاً ساده رو برداری، روش سه لایه ناامنی، دو لایه حدس، یک لایه حسادت و یک soundtrack غمگین بذاری و بعد با جدیت بگی:
«ولی حس میکنم یه چیزی اینجا درست نیست.»
بهار، حس تو مدرک نیست.
مغزت گاهی FBI نیست؛ فقط یک دختر خستهست که زیادی فکر کرده.
بدتر از همه اینکه خودت اینو میدونی.
مشکل تو کمبود آگاهی نیست؛ کمبود انضباط در اجرای چیزهاییست که از قبل میدانی.
تو احتمالاً میتونی برای زندگی خودت یک TED Talk فوقالعاده ارائه بدی، بعد همان شب کاری کنی که دقیقاً خلافش است.
و اون «از فردا»؟
اگر «فردا» آدم بود، الان از دستت شکایت میکرد.
تو پتانسیل زیادی داری، ولی گاهی با پتانسیلت مثل نسخهی آزمایشی یک اپلیکیشن رفتار میکنی:
هی امکانات جدید اضافه میکنی، ولی هنوز دکمهی Launch رو نزدی.
حقیقت بیرحمانهتر؟
تو لازم نیست بیشتر خودت رو پیدا کنی.
باید کمتر خودت رو گم کنی.
کمتر فکر.
کمتر تفسیر.
کمتر «شاید».
کمتر شروعهای هیجانانگیز و نیمهکاره.
بیشتر اجرا.
بیشتر ثبات.
بیشتر تحملِ روزهایی که هیچ هیجانی ندارند.
چون بزرگترین دشمن تو احتمالاً یک آدم، یک رابطه، یک شغل یا یک شرایط خاص نیست.
خودِ تویی که وقتی زندگی دقیقاً طبق برنامهات پیش نمیره، میری توی سرت و اونجا ماهها اقامت میکنی.
حالا برو یک کاری انجام بده که نسخهی آیندهات بابتش ازت تشکر کنه خانمِ «بذار اول یکم بیشتر فکر کنم»