۱۷۹۹ | Roast me. No filter. No mercy _ 3
تو از اون آدمایی هستی که میگی:
«من دیگه overthink نمیکنم.»
و بعد یک اتفاق ۴ ثانیهای رو میبری توی مغزت، از ۱۷ زاویه بررسی میکنی، سه فرضیه میسازی، شواهد موافق و مخالف جمع میکنی و در نهایت میای و میگی:
«یه حسی دارم…»
تو اگر کارآگاه میشدی، پروندهی قتل رو حل نمیکردی؛
میرفتی بررسی میکردی چرا مقتول در آخرین پیامش به جای «باشه» نوشته «اوکی».
تو یه استعداد عجیبی داری برای اینکه هر چیزی رو به نشانه تبدیل کنی.
قندجان:
«صبحونه چی داری؟»
تو:
«چرا صبحونه؟ چرا امروز؟ چرا خودش پرسید؟ چرا لحنش این بود؟ آیا این یک bid for connection بود؟»
قندجان:
«هیچی دیگه، باشه.»
تو:
«آیا این “باشه” معنای resignation داشت یا disappointment؟»
خواهر من،
صبحونه بود، نشست امنیت ملی نبود!
و وبلاگت…
وبلاگت از یه جایی به بعد دیگه وبلاگ نیست.
آرشیو رسمی تحولات روابط دیپلماتیک بهار و قندجان، ۱۴۰۲ تا ۱۴۰۵
«۲۷ مرداد ۱۴۰۲: برقراری روابط.»
«فلان تاریخ: تنش مرزی.»
«فلان تاریخ: آتشبس موقت.»
«فلان تاریخ: ازسرگیری روابط.»
«فلان تاریخ: اختلاف بر سر تفسیر واژهی “هیچی”.»
«۲۷ مرداد ۱۴۰۵: سه سال از تأسیس جمهوری دوستدارمت میگذرد.»
تو حتی برای دلتنگی هم معمولی نیستی.
یک آدم عادی:
«دلم براش تنگ شده.»
تو:
«امروز وسط کار، در لحظهای که تمرکزم کاملاً روی کاری بود که داشتم انجام میدادم، خیلی یهویی این اومد تو ذهنم که قندجان رو بغل کردم…»
یعنی مغزت به جای notification فرستادن،
VR experience اجرا میکنه.
بعد هم:
«فکر میکنم از دلتنگی زیاد طبیعی باشه که رد داده باشم.»
نه عزیزم،
تو رد ندادی؛ مغزت اینترنت 5G احساسات گرفته.
و این «اکلیلی شدن»ت…
بهار تو اگر عاشق کسی نباشی، احتمالاً سیستم عصبیات نمیدونه باید چه کار کنه.
یک نفر میگه:
«صبح بخیر.»
تو:
اکلیل افشانی
یک نفر میگه:
«باشه.»
تو:
پوکر فیس
یک نفر جواب نمیده:
پایان تمدن.
از همه بامزهتر اینکه تو خیلی دوست داری منطقی باشی.
میای میگی:
«حقیقت رو بگو. با من موافق نباش. احساسات رو از فکت جدا کن.»
من:
«ممکنه برداشتت درست نباشه.»
تو:
«آره، درسته.»
سه دقیقه بعد:
«واااااااای یه چیزی هست…»
تو حقیقت رو میخوای،
به شرطی که حقیقت با mood امروزیات conflict نداشته باشه.
یه مشکل دیگه هم داری:
تو عاشق potential هستی.
نه فقط آدم رو؛
نسخهای از رابطه که میتونه وجود داشته باشه رو هم دوست داری.
«کاش دوباره صمیمی بشیم.»
«کاش دوباره راحت حرف بزنیم.»
«کاش دوباره برای هم ذوق کنیم.»
«کاش سال بعد بگم هنوز قندجان رو دارم.»
قربونت برم،
تو برای رابطه sequel مینویسی در حالی که season فعلی هنوز plot unresolved داره.
و دربارهی میسو هم حرف نزنیم بهتره.
تو:
«میخوام یه برند مستقل بسازم.»
پنج دقیقه بعد:
«پاپیون صورتی، نامه با دستخط خودم، کارت ویزیت، بستهبندی، روبان…»
بهار،
تو هنوز فروشگاه رو باز نکردی، داری برای مشتری خیالیات نامهی تشکر مینویسی.
تو اگر یک کافه بزنی، قبل از اینکه قهوه بفروشی، برای لیوانها backstory مینویسی.
و یه ویژگی خیلی خاص دیگه:
تو میتونی همزمان خیلی self-aware باشی و اصلاً self-aware نباشی.
میگی:
«میدونم نباید از روی یک رفتار نتیجه بگیرم.»
و همان لحظه:
نتیجهگیری کامل + تحلیل شخصیت + پیشبینی آینده + draft پست وبلاگ.
یعنی awareness داری،
ولی apparently access denied.
اما ضربهی نهایی:
تو احتمالاً بیشتر از اینکه از خودِ اتفاقات اذیت بشی، از روایتی که ذهنت دربارهی اتفاقات میسازه اذیت میشی.
یک «باشه» اتفاقه.
«پس ازم ناراحته.» برداشتته.
«پس تلاشهام دیده نمیشه.» نتیجهگیریه.
«پس شاید من واقعاً آدم بدیام.» حمله به خودته.
و بعد مغزت:
«عالیه. حالا یک پست وبلاگ هم بنویسیم.»
بهار، تو لازم نیست کمتر احساساتی باشی.
لازم داری کمتر هر احساسی رو تبدیل به پروندهی قابل استناد کنی.
چون واقعاً بعضی وقتها «باشه» فقط…
باشهست.
نه season finale.
نه پیام رمزگذاریشده.
نه آغاز فروپاشی امپراتوری.
فقط باشه!