۱۸۲۷ | خیلی بیشتر… ♡
شاید هیچوقت متوجه نشه من چقدر زیاد دوستش دارم.
شاید هیچوقت نفهمه پشت ذوقهای کوچیکم بابت هرچیز مربوط بهش چقدر دوست داشتن خوابیده، یا چرا از چیزهای مربوط بهش اینهمه خوشحال میشم. شاید ندونه چقدر پیش اومده وسط شلوغی روز، بیهوا یادش بیفتم و دلم بخواد فقط چند دقیقه کنارش باشم. شاید ندونه چقدر بودنش برای من بزرگتر از چیزیه که از بیرون به نظر میاد.
من خیلی وقتها بلد نیستم اندازهی دوست داشتنم رو درست نشون بدم. گاهی حتی ممکنه از بیرون چیز کاملاً متفاوتی دیده بشه؛ یک شوخی، یک غر، یک سکوت، یک «هیچی»، یا حتی یک دلخوری کوچیک.
ولی پشت همهی اینها، یک آدم هست که واقعاً خیلی دوستش داره.
شاید هیچوقت ندونه چقدر از داشتنش خوشحالم. چقدر وقتی به این چند سال فکر میکنم، دلم گرم میشه که یک آدم اینهمه مدت تونسته جایی توی قلبم داشته باشه و هنوز هم با شنیدن اسمش یه عالمه حس خوب توی دلم راه بیفته.
شاید هیچوقت نفهمه بعضی وقتها دلم میخواد فقط برم بغلش کنم و هیچ حرفی نزنم. نه برای حل کردن چیزی، نه برای توضیح دادن چیزی؛ فقط چون برام عزیز و ارزشمنده و بودنش رو دوست دارم.
و شاید هیچوقت هم قرار نباشه همهی اینها رو بفهمه.
ولی اگر یک روز، فقط یک روز، از خودش پرسید که «واقعاً چقدر دوستم داشت؟»
دلم میخواد جوابش این باشه:
«خیلی بیشتر از چیزی که تونست نشون بده :)» ♡