𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷

  • خانه
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

۱۸۳۵ | کارت امروز: The Sun

پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، 16:5

چیزی که الان در تاریکی و ابهامه، قرار نیست برای همیشه مبهم بمونه.

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۳۴ | پنجشنبهــــ

پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، 15:1

موضوع مکالمه‌ی رندوم و یهویی امروز در محل کار: OnlyFans ! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۳۳ | باشگاه

چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، 22:53

کنار محل کار یه باشگاه افتتاح شده و دوست دارم ببینم الان با چه بهونه‌ای قراره نرم باشگاه؟ باشگاه دوره؟ شیفتا زیاده نمیرسم برم؟ هوا گرمه رفت و آمد سخته؟ نه دقیقااااا الان چه بهونه‌ای قراره بیارم که نرم ثبت نام کنم؟ :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۳۲ | اکلیلی شدن

چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، 22:15

بهم گفت خوش‌تیپ و حالا بنده از فرط مسرت به وجد اومدم و در وجودم بزم و شادی برپا شده و تا چهل و هشت ساعت عینک آفتابیمو میزنم و محل سگ به هیشکی نمیذارم :)))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۳۱ | فیلتر

چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، 21:36

فیلتر Grainy اینستاگرام رو بسیار می‌پسندم :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۳۰ | معادل کلمات

چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، 20:2

نسل Z : اکلیلی شدن
دهه ۵۰ : قند توی دل آب شدن
قاجار : از فرط مسرت به وجد آمدن

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲۹ | شیفتِ شبِ سوسکی!

چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، 15:6

دیشب یهو تو بخش یه سوسک بزرگ و بی تربیتی سبز شد و ما هم زنگ زدیم که یه دلاوری بیاد این سوسک رو بکشه. پسره اومده بعد اینجوری بود که واسه یه سوسک منو کشوندید اینجا؟ نه داداش یه ماری اژدهایی چیزی هم هست الان از زیر دستگاه‌ها میزنه بیرون! چه معنی میده شماها از سوسک نمی‌ترسید اصلاً! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲۸ | تو با دلتنگیای من، تو با این جاده هم‌دستی…

چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، 9:9

صبح اتفاقی توی خیابون، در حال رانندگی دیدمش. دلم براش تنگ شده و به قول شاعر «تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام». حتی تشنه‌ی اینکه بغلش کنم. دلم میخواد یک جایی بشینیم و از تمام چیزهایی که این مدت بینمون گذشته حرف بزنیم. دلم برای صداش، برای نگاهش، برای اون لبخندایی که حتی چشماش از پشت شیشه‌ی عینک لبخند میزنن، برای آرامشی که بودنش به همراه داره، برای شوخی کردناش، برای شیطنت‌ها، برای پیام‌های مهربونش تنگ شده. صبح اتفاقی توی خیابون، در حال رانندگی دیدمش و درسته بعضی دیدارها کوتاه‌تر و اتفاقی‌تر از اونن که بتونی اسمشون رو دیدار بذاری، اما همون چند ثانیه کافی بود تا بفهمم چقدر جای دونه‌ی برفم توی دلم خالی بوده...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲۷ | خیلی بیشتر… ♡

چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، 7:48

شاید هیچ‌وقت متوجه نشه من چقدر زیاد دوستش دارم.
شاید هیچ‌وقت نفهمه پشت ذوق‌های کوچیکم بابت هرچیز مربوط بهش چقدر دوست داشتن خوابیده، یا چرا از چیزهای مربوط بهش این‌همه خوشحال میشم. شاید ندونه چقدر پیش اومده وسط شلوغی روز، بی‌هوا یادش بیفتم و دلم بخواد فقط چند دقیقه کنارش باشم. شاید ندونه چقدر بودنش برای من بزرگ‌تر از چیزیه که از بیرون به نظر میاد.
من خیلی وقت‌ها بلد نیستم اندازه‌ی دوست داشتنم رو درست نشون بدم. گاهی حتی ممکنه از بیرون چیز کاملاً متفاوتی دیده بشه؛ یک شوخی، یک غر، یک سکوت، یک «هیچی»، یا حتی یک دلخوری کوچیک.
ولی پشت همه‌ی این‌ها، یک آدم هست که واقعاً خیلی دوستش داره.
شاید هیچ‌وقت ندونه چقدر از داشتنش خوشحالم. چقدر وقتی به این چند سال فکر می‌کنم، دلم گرم میشه که یک آدم این‌همه مدت تونسته جایی توی قلبم داشته باشه و هنوز هم با شنیدن اسمش یه عالمه حس خوب توی دلم راه بیفته.
شاید هیچ‌وقت نفهمه بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد فقط برم بغلش کنم و هیچ حرفی نزنم. نه برای حل کردن چیزی، نه برای توضیح دادن چیزی؛ فقط چون برام عزیز و ارزشمنده و بودنش رو دوست دارم.
و شاید هیچ‌وقت هم قرار نباشه همه‌ی این‌ها رو بفهمه.
ولی اگر یک روز، فقط یک روز، از خودش پرسید که «واقعاً چقدر دوستم داشت؟»
دلم میخواد جوابش این باشه:
«خیلی بیشتر از چیزی که تونست نشون بده :)» ♡

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲۶ | رنگ موی پرحاشیه

سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، 15:15

نوبت گرفتم ساعت ۴ برم آرایشگاه ببینم که نظرش درمورد این گندی که به موهام زدم چیه و چطور میشه برای جشن دوستم جمعش کرد /:

تا من باشم که دیگه جوگیر نشم خودم موهام رو رنگ کنم :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲۵ | تظاهر به خوبی!

سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، 13:33

یه بنده خدایی گفته شاید از نظر همکارت تو بی مغزی و بله واقعاً از نظر این همکارم همه‌ی‌ ماها یک مشت آدم مزخرف و بی‌مغزیم و فقط خودش خوبه. اون حتی شوهر خودشم بعد دو دهه زندگی در خوب بودن قبول نداره و فقط خودش رو خوب میدونه و فکر میکنه حیف شده، دیگه ماها که جای خود داریم :))) کلاً تا باهاش کار نکنید و هر روز یه حرف عجیبی بهتون نزنه و سوهان روحتون نشه، متوجه نمیشید چی میگم، ایشالله سرتون بیاد که بفهمید ما حق داریم وقتی از حرفاش عصبانی میشیم D:

و البته من ترجیح میدم همکارام حتی اگر از نظر خودشون ذاتاً آدم خوبی هستن، با من در جمع با احترام صحبت کنن جای اینکه بهم خیلی جدی بگن زن خیابونی (که فکر میکنم حرف توهین آمیزی هستش حتی اگر شماها حس کنید حرف بدی نزده) و فکر کنن چون تو دلشون چیزی نیست مجازن هرجور دوست دارن با من صحبت کنن!

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲۴ | همکار بی مغز!

سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، 9:18

یکی از همکارا به یکی دیگه گفته تو کیفت تراش (آرایشی) داری؟ بعد اون همکارمون چی گفته باشه خوبه؟! برگشته بهش گفته من زن خیابونی که نیستم تو کیفم تراش داشته باشم، من فقط تو خونه برای شوهرم آرایش می‌کنم! /:

بعد من میگم این زن مغز نداره و اصلاً به حرفی که میزنه فکر نمی‌کنه بچه‌ها میگن فلانی تو دلش هیچی نیست و هرچی هست همینه که رو زبونشه و خیلی خانوم خوبیه! ای خوبیش بخوره تو سرتون!

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲۳ | مثبتِ شونصد درجه!

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، 23:19

این هوا دیگه گرمای تابستون نیست، کینه‌ی طبیعته! /:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲۲ | شعف و شادمانی

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، 22:6

یکی از تفریحاتم میدونید چیه؟ وقتی نوتیفیکیشن میاد که قندی جون تو اینستاگرام برام یه پستی رو از پیجی فرستاده، قبل اینکه وارد دایرکتش بشم و پیام رو ببینم، از قسمت نوتیف می‌بینم اون پست از کدوم پیجه و میرم داخل اون پیج و حدس میزنم که کدوم پست رو برام فرستاده و اکثراً درست حدس میزنم و بعد از این حجم هوش و ذکاوتم دچار حس شعف میشم! :))))

واقعاً حیفه که این بانوی خردمند مونده رو زمین و دوست پسر نداره! والا به خداااا :)))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲۱ | خریدِ برفی

دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، 14:35

چون دختر خوبیم برای خودم یه گوشواره‌ی‌ دونه برفی کادو خریدم [کلیک کنید] ❆♡

خیلی وقت بود تو اینستاگرام از این گوشواره‌های کرلی که می‌دیدم دلم میخواست بخرم که امروز اتفاقی دونه‌ی برفیش رو دیدم و قسمت شد بخرم. تو گوش این شکلی میشن این مدل گوشواره‌ها [کلیک کنید]

امیدوارم دونه‌ی برفم استارت طلا خریدن‌های بیشتر باشه :)

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۲۰ | شیفت صبح

یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، 22:48

وسط کار دستگاه خراب شده و تا داستان رو جمع و جورش کنن شیفت صبح تموم شده و بچه‌ها رو نگه داشتن تا ساعت سه و خورده‌ای و همه له و خسته. یه روز نبودماااا P:

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۱۹ | n سال مانده تا بازنشستگی

یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، 12:59

شیفت صبح رو آف کردم که عصر تک برم و لانگ نباشم اما الان حسش نیست پاشم برم سرکار! آه من کی قراره بازنشسته بشم پس! :))

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۱۸ | قندِ من

یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، 7:51

از خواب چو برخیزم اول تو به یاد آیی... ♡❅

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ

۱۸۱۷ | صحتی، عافیتی، درمانی

یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، 0:0

تو طبیب دل بیمار منی... ♡

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ
© 𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
جدیدترین‌ها
  • ۱۸۳۵ | کارت امروز: The Sun پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۳۴ | پنجشنبهــــ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۳۳ | باشگاه چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۳۲ | اکلیلی شدن چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۳۱ | فیلتر چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۳۰ | معادل کلمات چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۲۹ | شیفتِ شبِ سوسکی! چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۲۸ | تو با دلتنگیای من، تو با این جاده هم‌دستی… چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۲۷ | خیلی بیشتر… ♡ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۲۶ | رنگ موی پرحاشیه سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۲۵ | تظاهر به خوبی! سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵
  • ۱۸۲۴ | همکار بی مغز! سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵
موضوعات
  • فیلم و سریال
آرشیو
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
امکانات