۱۸۳۵ | کارت امروز: The Sun
چیزی که الان در تاریکی و ابهامه، قرار نیست برای همیشه مبهم بمونه.
چیزی که الان در تاریکی و ابهامه، قرار نیست برای همیشه مبهم بمونه.
موضوع مکالمهی رندوم و یهویی امروز در محل کار: OnlyFans ! :))
کنار محل کار یه باشگاه افتتاح شده و دوست دارم ببینم الان با چه بهونهای قراره نرم باشگاه؟ باشگاه دوره؟ شیفتا زیاده نمیرسم برم؟ هوا گرمه رفت و آمد سخته؟ نه دقیقااااا الان چه بهونهای قراره بیارم که نرم ثبت نام کنم؟ :))
بهم گفت خوشتیپ و حالا بنده از فرط مسرت به وجد اومدم و در وجودم بزم و شادی برپا شده و تا چهل و هشت ساعت عینک آفتابیمو میزنم و محل سگ به هیشکی نمیذارم :)))
فیلتر Grainy اینستاگرام رو بسیار میپسندم :)
نسل Z : اکلیلی شدن
دهه ۵۰ : قند توی دل آب شدن
قاجار : از فرط مسرت به وجد آمدن
دیشب یهو تو بخش یه سوسک بزرگ و بی تربیتی سبز شد و ما هم زنگ زدیم که یه دلاوری بیاد این سوسک رو بکشه. پسره اومده بعد اینجوری بود که واسه یه سوسک منو کشوندید اینجا؟ نه داداش یه ماری اژدهایی چیزی هم هست الان از زیر دستگاهها میزنه بیرون! چه معنی میده شماها از سوسک نمیترسید اصلاً! :))
صبح اتفاقی توی خیابون، در حال رانندگی دیدمش. دلم براش تنگ شده و به قول شاعر «تشنهی یک صحبت طولانیام». حتی تشنهی اینکه بغلش کنم. دلم میخواد یک جایی بشینیم و از تمام چیزهایی که این مدت بینمون گذشته حرف بزنیم. دلم برای صداش، برای نگاهش، برای اون لبخندایی که حتی چشماش از پشت شیشهی عینک لبخند میزنن، برای آرامشی که بودنش به همراه داره، برای شوخی کردناش، برای شیطنتها، برای پیامهای مهربونش تنگ شده. صبح اتفاقی توی خیابون، در حال رانندگی دیدمش و درسته بعضی دیدارها کوتاهتر و اتفاقیتر از اونن که بتونی اسمشون رو دیدار بذاری، اما همون چند ثانیه کافی بود تا بفهمم چقدر جای دونهی برفم توی دلم خالی بوده...
شاید هیچوقت متوجه نشه من چقدر زیاد دوستش دارم.
شاید هیچوقت نفهمه پشت ذوقهای کوچیکم بابت هرچیز مربوط بهش چقدر دوست داشتن خوابیده، یا چرا از چیزهای مربوط بهش اینهمه خوشحال میشم. شاید ندونه چقدر پیش اومده وسط شلوغی روز، بیهوا یادش بیفتم و دلم بخواد فقط چند دقیقه کنارش باشم. شاید ندونه چقدر بودنش برای من بزرگتر از چیزیه که از بیرون به نظر میاد.
من خیلی وقتها بلد نیستم اندازهی دوست داشتنم رو درست نشون بدم. گاهی حتی ممکنه از بیرون چیز کاملاً متفاوتی دیده بشه؛ یک شوخی، یک غر، یک سکوت، یک «هیچی»، یا حتی یک دلخوری کوچیک.
ولی پشت همهی اینها، یک آدم هست که واقعاً خیلی دوستش داره.
شاید هیچوقت ندونه چقدر از داشتنش خوشحالم. چقدر وقتی به این چند سال فکر میکنم، دلم گرم میشه که یک آدم اینهمه مدت تونسته جایی توی قلبم داشته باشه و هنوز هم با شنیدن اسمش یه عالمه حس خوب توی دلم راه بیفته.
شاید هیچوقت نفهمه بعضی وقتها دلم میخواد فقط برم بغلش کنم و هیچ حرفی نزنم. نه برای حل کردن چیزی، نه برای توضیح دادن چیزی؛ فقط چون برام عزیز و ارزشمنده و بودنش رو دوست دارم.
و شاید هیچوقت هم قرار نباشه همهی اینها رو بفهمه.
ولی اگر یک روز، فقط یک روز، از خودش پرسید که «واقعاً چقدر دوستم داشت؟»
دلم میخواد جوابش این باشه:
«خیلی بیشتر از چیزی که تونست نشون بده :)» ♡
نوبت گرفتم ساعت ۴ برم آرایشگاه ببینم که نظرش درمورد این گندی که به موهام زدم چیه و چطور میشه برای جشن دوستم جمعش کرد /:
تا من باشم که دیگه جوگیر نشم خودم موهام رو رنگ کنم :))
یه بنده خدایی گفته شاید از نظر همکارت تو بی مغزی و بله واقعاً از نظر این همکارم همهی ماها یک مشت آدم مزخرف و بیمغزیم و فقط خودش خوبه. اون حتی شوهر خودشم بعد دو دهه زندگی در خوب بودن قبول نداره و فقط خودش رو خوب میدونه و فکر میکنه حیف شده، دیگه ماها که جای خود داریم :))) کلاً تا باهاش کار نکنید و هر روز یه حرف عجیبی بهتون نزنه و سوهان روحتون نشه، متوجه نمیشید چی میگم، ایشالله سرتون بیاد که بفهمید ما حق داریم وقتی از حرفاش عصبانی میشیم D:
و البته من ترجیح میدم همکارام حتی اگر از نظر خودشون ذاتاً آدم خوبی هستن، با من در جمع با احترام صحبت کنن جای اینکه بهم خیلی جدی بگن زن خیابونی (که فکر میکنم حرف توهین آمیزی هستش حتی اگر شماها حس کنید حرف بدی نزده) و فکر کنن چون تو دلشون چیزی نیست مجازن هرجور دوست دارن با من صحبت کنن!
یکی از همکارا به یکی دیگه گفته تو کیفت تراش (آرایشی) داری؟ بعد اون همکارمون چی گفته باشه خوبه؟! برگشته بهش گفته من زن خیابونی که نیستم تو کیفم تراش داشته باشم، من فقط تو خونه برای شوهرم آرایش میکنم! /:
بعد من میگم این زن مغز نداره و اصلاً به حرفی که میزنه فکر نمیکنه بچهها میگن فلانی تو دلش هیچی نیست و هرچی هست همینه که رو زبونشه و خیلی خانوم خوبیه! ای خوبیش بخوره تو سرتون!
این هوا دیگه گرمای تابستون نیست، کینهی طبیعته! /:
یکی از تفریحاتم میدونید چیه؟ وقتی نوتیفیکیشن میاد که قندی جون تو اینستاگرام برام یه پستی رو از پیجی فرستاده، قبل اینکه وارد دایرکتش بشم و پیام رو ببینم، از قسمت نوتیف میبینم اون پست از کدوم پیجه و میرم داخل اون پیج و حدس میزنم که کدوم پست رو برام فرستاده و اکثراً درست حدس میزنم و بعد از این حجم هوش و ذکاوتم دچار حس شعف میشم! :))))
واقعاً حیفه که این بانوی خردمند مونده رو زمین و دوست پسر نداره! والا به خداااا :)))
چون دختر خوبیم برای خودم یه گوشوارهی دونه برفی کادو خریدم [کلیک کنید] ❆♡
خیلی وقت بود تو اینستاگرام از این گوشوارههای کرلی که میدیدم دلم میخواست بخرم که امروز اتفاقی دونهی برفیش رو دیدم و قسمت شد بخرم. تو گوش این شکلی میشن این مدل گوشوارهها [کلیک کنید]
امیدوارم دونهی برفم استارت طلا خریدنهای بیشتر باشه :)
وسط کار دستگاه خراب شده و تا داستان رو جمع و جورش کنن شیفت صبح تموم شده و بچهها رو نگه داشتن تا ساعت سه و خوردهای و همه له و خسته. یه روز نبودماااا P:
شیفت صبح رو آف کردم که عصر تک برم و لانگ نباشم اما الان حسش نیست پاشم برم سرکار! آه من کی قراره بازنشسته بشم پس! :))
از خواب چو برخیزم اول تو به یاد آیی... ♡❅
تو طبیب دل بیمار منی... ♡