۱۷۹۴ | سه سالِ اکلیلی ♡
سه سال پیش، ۲۷ مرداد ۱۴۰۲، اولین روزی بود که ارتباطمون شکل گرفت و من اون روز شاید فکرشم نمیکردم سه سال بعد، قندجان هنوزم اینقدر برام عزیز باشه و یه جایگاه مهم و ارزشمند توی قلبم داشته باشه و مثل یه دونهی برف تو قلبم بدرخشه ❅
سه ساله که به عنوان یه دوست میشناسمش و فکر میکنم توی این مدت، کمکم از «یه دوست» تبدیل شد به یکی از اون آدمهایی که دیگه نمیتونی بودنشون رو از زندگی و قلبت جدا کنی :)
ما توی این سه سال خیلی چیزها داشتیم؛ کلی حرف، کلی خنده، کلی ذوق، کلی خاطره، بارها قهر، بارها آشتی، چندین بار دور شدن و حتی یه دوری خیلی طولانی، دوباره نزدیک شدنها و احتمالاً چندین بار اینکه با خودمون بگیم «خب دیگه، این آخریشه و همه چیز تموم شد» و باز چند وقت بعد ببینیم نه ما هنوزم اینجاییم.
ولی بین تمام این بالا و پایینها، چیزی که امروز بیشتر از همه خوشحالم میکنه اینه که قند جان درنهایت هنوزم هست.
هنوز وقتی بهش فکر میکنم یه عالمه حس خوب میاد سراغم. هنوز از اتفاقهای کوچیک مربوط بهش ذوق میکنم. هنوز بعضی وقتها دلم میخواد یهویی برم بغلش کنم. هنوز تو تخلیات و افکارم هست. هنوز بودنش برام مهمه و هنوز یه جای خیلی مشخص توی قلبم داره و برام بیاندازه ارزشمنده ♡
چقدر خوشحالم که سالهاست میتونم بگم «قندجان رو میشناسم.» و سه ساله که میتونم بگم «من افتخار دوستی با این آدم رو داشتم».
چقدر خوشحالم که یه آدمی وارد زندگیم شد که ارزشش رو داشت و از دوست داشتنش پشیمونم نکرد :)
نمیدونم سال چهارم این ارتباط قراره چه شکلی باشه، ولی یه آرزوی دوست داشتنی دارم: کاش دوباره بیشتر دوست باشیم. کاش دوباره بیشتر با هم حرف بزنیم. کاش دوباره اون صمیمیت قشنگ بینمون برگرده. کاش دوباره از چیزهای کوچیک برای هم تعریف کنیم، با هم بخندیم، برای هم ذوق کنیم و یه عالمه خاطرهی جدید بسازیم.
دلم میخواد سال بعد که رسیدیم به ۲۷ مرداد ۱۴۰۶، بیام و بنویسم: چه خوب که هنوز قندجان رو دارم.
باید بهش بگم که سه ساله که میشناسمت قندجان و از بین تمام چیزهایی که این سه سال با خودش آورد، یکی از قشنگترینهاش برای من اینه که تو هنوز بخشی از قلبمی ♡
تولدت مبارک ارتباط اکلیلی و قشنگم. به امید سالهای خیلی بیشتر، با خندههای بیشتر، قهرهای کمتر، بغلهای بیشتر، کلی اکلیل و یک دنیا دونهی برف ❆