۱۷۴۴ | دوشنبهـــ
دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵، 7:3
دیروز روز سنگینی بود (از نظر حسی و روانی) و کلی انرژی منفی داشت. حتی شب وقتی خوابیدم هم ساعتها خوابهای عجیب و غریب دیدم (تا این حد عجیب و غریب که مثلاً یه جایی یه جن سرگردان یهو تو آینه ظاهر میشد و میگفت به فلانی که ماههای آخر بارداریشه بگید باید فلان کار رو بکنه وگرنه بچش سقط میشه!) و خلاصه که اصلاً یکشنبهی خوبی نبود. اما امروز امیدوارم خبری از حس و حال دیروز نباشه و همه چیز در آرامش و حال خوب سپری بشه. و البته که قندجان هم میتونه یه کاری کنه که کلاً دیروز رو بشوره ببره و من اکلیلی بشم ولی حالا باید ببینیم کی سر صلح و دوستی داره و باهام آشتی میکنه و حرف میزنیم... :)
sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ