۱۷۵۷ | صبحانه
چند ماهی بود که تو بخش خودمون صبحونه نمیخوردم درحالیکه قبلش یه سبد تو یخچال داشتم که همیشه پر از پنیر و خامه و مربا و تخم مرغ و... بود. علتش؟ چون تو چند ماه اخیر به شکل دورهای خیلیها رفته بودن رو اعصابم و کلاً دوست نداشتم مثل سابق بشینم پیش اونا و بگم و بخندم و بخورم و... همکار جون هم دقیقاً همین مود رو داشت تا جایی که میگفت یه وقتایی دوست دارم برم یه چیزی بخرم بیارم بذارم تو کمدم اما بعد یاد اتفاقات اینجا میفتم و کلاً اشتهام کور میشه و همون صبحونهی محدودم مجبورم اینجا بخورم چون اگه نخورم اذیت میشم تا ظهر. و حالا همهی اینها درحالیه که من و همکار جون تو اون یکی بخش و تو شیفتهای دونفرمون از بس به خودمون میرسیم که بعد هر شیفت یک کیلو چاق میشیم :)) حالا دوباره بعد مدتها تصمیم گرفتم یه سری احساسات رو ایگنور کنم و برنامهی شکموبازی های دونفره که با همکارجون داریم رو اینجا هم پیاده کنیم و فعلاً از منوی صبحانه شروع کردیم تا ببینیم کم کم به کجاها میرسیم P: