۱۷۱۸ | دو نفرِ همیشگی!
تو محل کارمون از یک دهه قبل، یه طرحی داشتن به این شکل که هر ماه یه مبلغی از تمام بچهها جمع میشد (مبلغ ناچیزی که در حال حاضر تازه به ماهی ۱۰۰ هزار تومن رسیده بود) و این پول تو یه کارت ذخیره میشد و هر زمان که قرار بود هزینهای بابت چیزی پرداخت بشه (مثلاً وقتی کسی بچه دار میشد و میخواستن براش گل و شیرینی بخرن، یا وقتی وسیلهای مثل سماور که مورد استفادهی همه بود به علت سهل انگاری خود بچهها خراب میشد و میخواستن تعمیرش کنن و سازمان هزینش رو نمیداد) از اون کارت هزینه رو پرداخت میکردن و دیگه تو اون موقعیت کسی به اصطلاح مادرخرج داستان نمیشد که حالا بعدش بچهها بخوان تک تک پول رو باهاش حساب کنن.
چند ماه پیش سر یه موضوعی یکی از همکارا بهم گفت چرا خانوم فلانی (همون همکارم که گفتم خیلی مهربونه) اومده از پول کارت فلان چیز رو برای اینجا خریده؟ (چیزی که وظیفهی سازمان بوده تهیه کنه) و من اون لحظه چون هیچ اطلاعاتی نداشتم از قضیه هیچ حرفی نزدم و اون همکاری که حرف رو زد هم بعدش این شکلی بود که وااای به کسی نگیا، منم از فلانی شنیده بودم و اصلاً فراموشش کن چون نمیخوام حاشیه درست شه! (روتین همیشگی این شخص که حرفش رو میزنه و بعد بلافاصله میگه به کسی نگیا چون نمیخوام حاشیه درست شه! و من نمیدونم اصلاً خودش چرا این حرفها رو میزنه وقتی اینقدر میترسه کسی بفهمه حرف از زبون اون گفته شده!)
چند وقتی گذشت و من هم چون موضوع برام اهمیتی نداشت فراموشش کرده بودم تا اینکه چند هفته پیش با همکارجون داشتیم حرف میزدیم که یهو حرف کارت و واریزیهای ماهیانه شد که اونجا من یهو یاد حرف اون همکارم افتادم و از همکار جون پرسیدم تا حالا شده که از پول کارت مشترک شما چنین چیزی بخرید؟ و همکارم گفت که آره فلان چیز رو خریدم اما نه از پول کارت بلکه با هزینهی شخصی خودم بود به نیت خیرات پدرم و اصلاً این موضوع رو کسی نمیدونست و الان یهو بعد اینهمه وقت چرا همچین حرفی زده شده؟!
همکارم از اون روز منتظر بود یه روز اون دونفری که میدونست طبق معمول این حرفها و حواشی از زبون اونها ساخته شده رو تنها گیر بیاره و بهشون بگه چرا وقتی چیزی نمیدونن برای خودشون داستان میسازن؟ حالا دیروز که من آف بودم یکی از اون دونفر بعد از یه مرخصی چند هفتهای برگشته و همکارم هم فرصت رو غنیمت شمرده و بهشون گفته چه دلیلی داره چنین حرفی بزنن وقتی درجریان موضوع نیستن؟! اونام خودشون رو طبق معمول همیشه زدن به مظلومیت و اینکه وای نه حرف بد منتقل شده و منظور ما این نبوده و... ولی درنهایت دیدن دیگه حرفی ندارن بزنن برگشتن گفتن خب شما باید به ما توضیح میدادید /: همکار جون هم گفته چرا باید بابت خیرات پدرم بیام به شماها توضیح بدم و مگه خرج و مخارج من باید با نظارت شماها باشه؟! و چرا شماها وقتی براتون سوال شده نیومدید از خودم بپرسید جای اینکه داستان بسازید؟ اونام گفتن آخه رومون نمیشد /: چطور روتون میشه پشت سر بنده خدا هی داستان بسازید ولی روتون نمیشه عین آدم برید با آرامش سوال بپرسید که بنده خدا بهتون توضیح بده؟!
امروز صبح همکارجون تا من رو دید گفت دیروز این موضوع پیش اومده و بالاخره بهشون گفتم. من هم احساس رضایت داشتم که دیگه رودربایستی و مهربونی بیش از اندازه رو گذاشته کنار و به حرف آدمایی که مدام سعی میکنن یه داستانی بسازن و درنهایت یه نقاب من آدم خوبیم میزنن واکنش نشون داده.
من آدم خوبی نیستم. هیچوقت هم ادعای خوبی نکردم ولی همیشه درنهایت بد بودن، دوست داشتم با آدمای شفاف در ارتباط باشم و کار کنم؛ آدمایی که هرچی هست رو واضح و مستقیم بیان میکنن جای اینکه تو رومون بگن و بخندن و پشت سر پچ پچ کنن که واااای دیدی فلانی چی کرد و چی گفت! الان تو این موضوع شاید بگید من مقصرم که اومدم از همکارم سوال پرسیدم و گفتم چنین شبهاتی تو ذهن بچهها هست؛ یا شاید فکر کنید بهتر بود بدون اینکه اسم از کسی بیارم باید سوال میپرسیدم و میرفتم به اون افراد جواب میدادم اما واقعیت اینه که متأسفانه به محض اینکه من پرسیدم همکارم میدونست این داستان ساختهی ذهن مریض کیاست و اصلاً نیازی نبود من مشخصاتی بگم! بنابراین به نظرم بهترین گزینه در مقابل افرادی که اینقدر رزومهی پرباری دارن که میشه حدس زد حرف از زبون اونهاست باید به همین شکل شفاف و مستقیم واکنش نشون دادن باشه تا دیگه پشت سرمون داستانی نسازن.
اتفاقاتی که این اواخر همکارجون تو محل کار تجربه کرده هی بهم ثابت میکنه که تو محل کار و برای همکار جماعت نباید از یه حدی فراتر رفت چون همیشه اون وسط بالاخره یک نفری پیدا میشه که ظرفیت نداره آدم حواسش به همه چیز باشه و همیشه همهی زحمات رو دوشش باشه و بالاخره یه داستانی پشت آدم میسازن برای اینکه گند بزنن به اعصاب و روان آدم!