۱۷۷۲ | بهارِ بی ارزش
یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۵، 19:23
به حدی الان رو قلبم سنگینی احساس میکنم که حتی اشکهایی که دارم بی اختیار میریزم هم بهم حس سبکی نمیده و فکر میکنم تمام وجودم داره مچاله میشه...
چطور میشه یه آدم با این حجم هوش و فهم، نتونه این احساس رو درک کنه و یه برداشتی داشته باشه که زمین تا آسمون با نیت من متفاوته؟ شاید ازم بدش میاد، شاید دوستم نداره، شایدم من واقعاً آدم بی ارزشی هستم...
sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ