۱۷۷۳ | من هم سهمی داشتم…
مغزم درد میکنه. چشمام خستهست. حس بدی دارم.
وقتی فکر میکنم توی این مدت هیچ بخشی از تلاشم دیده نشده و حتی در نهایت بدتر هم به چشم اومدم، حالم از خودم بهم میخوره.
کلافه و بیانرژیم. از اینکه حرف زدن عادیم کلکل به نظر میاد بدم میاد.
دلم میخواد فقط یکبار، بدون اینکه لازم باشه چیزی رو ثابت کنم، همونجوری که هستم دیده بشم و نیتم درست برداشت بشه.
دلم میخواد یکبار بشنوم: «تو تغییر کردی. تو خیلی خوبی. تو برای این ارتباط تلاش کردی. من اینا رو میبینم.» نه اینکه لازم باشه خودم توضیح بدم که من تلاش کردم، من تغییر کردم، من حواسم بوده و اینها همش به این علت نیست که من زمینهی لازم رو نداشتم!
شاید فقط دلم میخواد یکبار، چیزی که خودم اینهمه مدت سعی کردم بهش تبدیل بشم، از نگاه تو هم دیده بشه؛ به جای اینکه هربار وقتی سعی میکنم خوب باشم، بشنوم که «تو قبلاً اینجوری بودی و الان هم من زمینهش رو فراهم نمیکنم، وگرنه باز هم همون رفتار رو داشتی.»
من نمیخوام خوبیهام فقط نتیجهی این باشه که تو شرایط بدی برام نساختی. دلم میخواد سهم من هم دیده بشه. دلم میخواد باور کنی که بخشی از این تغییر، انتخاب خود من بوده و فقط یکبار بهم یادآوری کنی که این تغییر رو میبینی.