۱۷۱۴ | همکارِ نادان! :))
حدود یک سال و نیم قبل، تو محل کار یه بنده خدایی اومد پیش همکارا با من صحبت کرد که برادرم این مشخصات رو داره و دنبال یه کیس مناسب برای ازدواجه و اگه شما موافق باشی یه جلسه برید بیرون و صحبت کنید. منم گفتم مشکلی ندارم و قرار بود اون خانوم هماهنگ کنه باهام. چند روزی گذشت و اون خانوم تماس گرفت و گفت میشه بعد شیفت ببینمتون؟ بعد که دیدمش برگشته میگه من برادرم خیلی مرد خوبیه و پسر بسیار سربه راه و اهل زندگی هستش فقط میشه لطفاً اون روز که قراره برید بیرون شما زیاد آرایش نکنید و مژه مصنوعی نداشته باشید و لاک نزنید؟ /: یعنی شازده خانوم توقع داشت من به خاطر برادرش برم مژه و ناخن ریمو کنم که یه وقت داداشش ناراحت نشه با چنین دختری داره صحبت میکنه!
اون روز گذشت و هیچوقت من و اون آقا هم رو ندیدیم و داستان همون جا جمع شدش. حالا الان بعد اینهمه وقت همکارم یهویی میگه چرا با فلانی نرفتی آشنا بشی و ازدواج کنی؟ تو الان که آرایش نداری اونموقع با پسره لج کردی که حاضر نشدی به خاطرش اون کارو بکنی؟ /: یعنی من باید بیام به یه خانوم پنجاه ساله با سه تا بچه که تو جامعه بوده و تحصیل کردهست ظاهراً، توضیح بدم که عزیزم اینکه من الان آرایش دارم یا ندارم انتخاب این لحظهی خودمه و این دلیل نمیشه که کسی تو دیت اول بیاد برای من تعیین تکلیف کنه که به خاطر خوشایند من اینکارو بکن و اونکارو نکن! کسی که هنوز ندیده و نشناخته برام پیغام فرستاده که مژه و لاک نداشته باشم، فردا روزی اگر وارد رابطهی جدی بشم باهاش میخواد واسه همه چیزم تصمیم بگیره! /: بعد همکارم اصرار که نه مردا اولش همشون همینن و بعدش خودش میاد میگه موهاتو بریز بیرون و لاک قرمز بزن! یعنی عاشق منطقِ شخمی این همکارمم! کلاً دنیاش با دنیای ماها فرق داره! :))