۱۵۸۴ | سکوت!
دو سال پیش، به مناسبت روزمون، یکی از همکارها زحمت کشید و یه مبلغی پول جمع کرد تا بتونیم یه جشنی برگزار کنیم. ما دو سه نفر بودیم که داوطلب شدیم کارهای این جشن رو انجام بدیم و هیچ منتی هم بر سر کسی نبود چون دلی بود همه چیز، اما درنهایت میشه گفت تقریباً تمام هماهنگی و خرید و حساب و کتاب همه چیز جشن به عهدهی همون همکارمون بود و چقدر هم بنده خدا از جیب خودش برای پذیرایی هزینه کرد و اصلاً صداش رو درنیاورد. خلاصه که اون سال یه جشنی برگزار شد و چقدر همهی همکارا حداقل درظاهر خوششون اومد و خوردن و بُردن! زمان گذشت تا سال قبل روزمون فرا رسید. دوباره همون همکارم به شکل سورپرایزی برای تمام همکارها گل و عطر خرید و قطعاً چند میلیون هزینهی این موضوع شد ولی باز هم این کار رو دلی انجام داده بود و هیچ منتی سر کسی نذاشت و فقط میخواست بچهها خوشحال بشن. به جز این دومورد زمان بازنشسته شدن دونفر از همکارامون هم دوباره اکثر کارها با همین همکار بنده خدامون بود و چقدر همه چیز خوب و عالی برگزار شد. حالا گذشت و گذشت تا رسیدیم به الان که یه همکار دیگمون داره بازنشسته میشه و تعریف کردم براتون که داستان به چه صورته. حالا اصل قضیهی این پست چیه؟ ظاهراً شنبه که من مرخصی بودم، یه سری از همکارامون نشستن دور هم و گفتن چه کاریه که جشن بگیریم و این کارا خرج اضافهست و دفعات قبل هم الکی بریز و بپاش شد و مثلاً دو سال پیش سر جشن پولی که جمع شد رو الکی دادن عطر خریدن (درحالیکه عطر رو امسال همکارم با هزینهی شخصی خودش خریده بود) و غذا درست کردن (حدود ۷۰ درصد پذیرایی هم با هزینهی شخصی بود) و پولشو باید میدادن به خودمون! حالا این پولی که بعد دو سال هنوز بعضیا درگیرشن اگر تقسیم میشد نهایتاً نفری ۵۰۰ هزار تومان به هرکسی میشد کارت هدیه داد که واقعاً مبلغ خاصی نبود و گل و هدیه و پذیرایی اون مراسم به ازای هر نفر خیلی بیشتر از این مبلغ دراومده بود و جدا از این داستان کل فلسفهی این جشن این بود که بچهها دور هم دو ساعت شاد باشن و بهشون خوش بگذره نه اینکه یه پولی بدن بهشون که بیا اینم کادوت! دیروز که یکی از همکارم اومد این موضوع رو از جانب بقیه به من منتقل کرد که منم به اون همکارم بگم واقعاً نمیدونستم چه واکنشی باید داشته باشم! یاد اون روزی افتادم که با همکارم کلی مغازه رو بالا پایین کردیم تا بتونیم یه هدیهی مناسبت برای این تعداد تهیه کنیم. یاد اینکه چقدر همکارم زحمت کشید بابت پذیرایی اون مراسم. یاد اینکه درحالیکه هیچ وظیفهای نداشت پارسال گل و عطر خرید برای بچهها. حالا امشب که با همکارم شیفتم بهش موضوع رو گفتم و بنده خدا چقدر ناراحت شد. فکر کن چقدر تلاش کردی یه تعداد آدمِ نقطه چین رو خوشحال کنی بعد اونها بعد گذشت اینهمه وقت نه تنها خوبیت رو ندیدن بلکه دور هم جلسه تشکیل دادن و ازت طلبکار شدن که چرا فلان کار رو نکردی! واقعاً حس بدی پیدا کردم! آدمهای نالایقِ همیشه طلبکار!