۳۹۶ | تب میکنم از فکر تو تا با خودم همدرد شم
درحالیکه به عزیزی فکر میکردم که مدتهاست تو زندگیم نیست، پست قبلی رو آپلود کردم... نه پای رفتن از اینجا، نه طاقتی که بمانم... بعدش رفتم اینستاگرام و دیدم بعد از چندین ماهی که وجود خارجی نداشتم، چند دقیقه قبلش همون شخص عزیز، استوریم رو لایک کرده... البته احتمالاً که سهواً بوده و دستش خورده و متوجهش نشده اما با دیدنش دلم ریخت...
تو این لحظات همه چیز میتونست جور دیگهای باشه... میتونستیم با هم خوب باشیم... میتونستیم درست با هم رفتار کنیم... میتونستیم هنوزم هم رو دوست داشته باشیم... اما خب نشد و نخواست و از یک جایی به بعد من هم بهش حق دادم و به قول خودش زیاده خواهی نکردم... اما من هنوزم یه جور دیگهای دوستش دارم... من هنوزم عزیز میدونمش و با وجود تمام اتفاقات و دلخوریهای پیش اومده نمیتونم تو قلبم نداشته باشمش... من هنوزم با کارهای کوچیک این مدلیش میتونم خوشحال و شاد باشم...
کاش میشد به هم دوباره فرصت بدیم... کاش پایان یه ارتباط خوب، اینقدر تلخ نبود...