۱۶۰۳ | حسودِ آرام :)
نمیدونم بین بهاری که در لحظه احساساتش فوران میکرد و بدون فکر یه حرفی میزد، و بهاری که به احساسات لحظهایش اجازه نمیده کنترلش کنن و وارد بازیشون نمیشه، کدوم عاشقتره اما میدونم برای اینکه به این نقطه برسم که حداقل بدونم میتونم بهارِ دیگهای هم باشم، هزار بار از هم گسستم.
شاید بعضی تغییرها از بیرون خیلی کوچیک به نظر برسن، اما برای من این آرام شدن، خودش یک مسیر طولانیه.
هنوز هم دختر کوچولوی درونم گاهی مثل امروز بابت چیزهایی که شاید برای بقیه مهم نباشن، احساساتش فوران میکنه. هنوز هم بعضی لحظهها دلش میلرزه و هزار فکر کوچیک سراغش میاد اما حالا دستش رو میگیرم و بهش یادآوری میکنم که احساس داشتن قشنگه فقط نباید اجازه داد هر احساسی فرمان زندگی رو تو دستش بگیره.
بعضی چیزها برای ساخته شدن، زمان و مراقبت زیادی لازم دارن. پس باید یاد بگیریم با آرامش از چیزهای قشنگی که ساختیم مراقبت کنیم؛ حتی وقتی دختر کوچولوی درونمون گاهی میترسه، گاهی حسود میشه یا گاهی دلش میلرزه. چون یک احساس کوچیک نباید باعث بشه زیبایی و سختی تمام راهی که اومدیم رو فراموش کنیم.