𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷

  • خانه
  • آرشیو
  • نوشته‌ها

۱۶۱۷ | جلسه‌ی سران

یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، 15:48

سر داستان‌های اخیری که تو محل کار پیش اومد که درنهایت همه چیزو میخواستن سر من خراب کنن که آره این حرفا اصلاً حرف ما نبوده و بهار از خودش حرف رو بد منتقل کرده، چهارشنبه شب که مسئول پیام داد میخواستم بگیرم نصفش کنم ولی خب دقیقاً همون ساعت‌ها قندجان پیام داد و اینقدر یهویی اکلیلی شدم که کلاً بیخیال دعوا شدم و چیزی نگفتم جز اینکه گفتم اگر کسی ناراحت شده مشکل خودشه و اسکرین شات از چیزی که گفته بودم تو گروه رو براش فرستادم و اینکه گفتم فلان کار رو هم که گفتید من از طرف شما انجام بدم، شنبه خودتون انجام بدید! بعد این موضوع ظاهراً‌ پنجشنبه اون همکارم که درواقع مامانِ منه تو محل کار، زنگ زده به مسئول که دیروز بچه‌ها چرا تو قیافه بودن برامون؟ مسئولم گفته که آره بهار اومده حرف من رو بد منتقل کرده! همکارم هم دفاع کرده که بهار دقیقاً عین حرف رو انتقال داده و من پیاماشو خوندم و هیچ توهینی وجود نداشته. خلاصه که گذشت و گذشت تا اینکه امروز که همه حاضر بودیم، آخر وقت همکارم به مسئول گفت یه جلسه بذارید و بچه‌ها همه بیان که حرف بزنیم. و تو جلسه اول همه این شکلی بودن که نقابِ وای من آدم خوبیم و من که چیزی نگفتم زده بودن که خب من و اون همکارم تمام اتفاقات و شنیده‌ها رو تعریف کردیم که بچه‌ها فکر نکنن حرف‌ها به گوشمون نرسیده و البته که بعضیا باز اینجوری بودن که وای نه ما که اینجوری نگفتیم و به جون بچمون اینجوری نبوده داستان و از این صحبتا. ولی خب مهم اینه ما حرفامون رو زدیم و من از خودم دفاع کردم که من مو به مو حرف خود بچه‌ها و مسئول رو انتقال دادم، حالا اگر کسی این وسط میخواد ادای آدمای مظلوم رو دربیاره و بگه من نکردم و من نگفتم دیگه ربطی به من نداره! خود مسئول هم اولش اینجوری بود که خواست نشون بده من حرف رو بد منتقل کردم و اشتباه از من بوده و منظورش اون چیزی نبوده که منتقل شده ولی به قول همکارم تهش که پیام‌های گروه رو خوند و حرفا رو شنید متوجه شد که حق با ما بوده و بچه‌ها الان که دیدن داستان پیش اومده دارن مظلوم نمایی می‌کنن و خودشون رو می‌کشن کنار. خلاصه که حرف‌ها زده شد و دلخوری‌ها رو ابراز کردیم. نمیدونم نتیجه‌ی داستان چی باشه اما با همکارم تصمیم گرفتیم از فردا هرکسی باهامون خوب بود باهاش خوب باشیم و احیاناً اگر کسی خواست تو قیافه باشه ما هم مثل خودش عمل کنیم. ته این ماجرا من که حالا یه آدمِ کمرنگم این وسط، اما واقعاً دلم برای همکارم میسوزه که همیشه سر هر داستانی صدش رو گذاشت ولی آخر سر همکاراش اینجوری ازش قدردانی کردن! انسان‌های بی‌لیاقتِ تا ابد پرادعا! تازه می‌فهمم هیچوقت نمیشه رو‌ خنده‌ها و دوستی‌های محل کار حساب کرد و همه اینجا یه نقاب رو صورتشونه که به وقتش اون نقاب میفته...

sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ
© 𝓑𝓮𝔂𝓸𝓷𝓭 𝓞𝓷𝓮 𝓓𝓲𝓶𝓮𝓷𝓼𝓲𝓸𝓷
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
جدیدترین‌ها
  • ۱۶۵۷ | زندگی وسط جهنم سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۵۶ | حقیقت D: سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۵۵ | لبخند بزن :) سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۵۴ | بهارِ غمگین ): سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۵۳ | روزهای خاکستری سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۵۲ | شااااانس سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۵۱ | مسئولِ سابقِ پرحاشیه! سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۵۰ | دوش با اعمال شاقه! سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۴۹ | اوضاعِ قهوه‌ای! دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۴۸ | نیازمندیِ یکشنبه یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۴۷ | روز از نو :) یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵
  • ۱۶۴۶ | حجابِ نیمه اجباری! شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵
موضوعات
  • فیلم و سریال
آرشیو
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
امکانات