۱۵۶۲ | پایانِ فصلِ بیست و هفت
۲۷ سالگی رو دوست داشتم. نه چون آسون بود و همهچیز اونجوری که میخواستم پیش رفت؛ اتفاقاً شاید چون سال پر فراز و نشیبی بود.
۲۷ سالگی بهم یاد داد بعضی چیزها برای همیشه از دست نمیرن، بعضی آدمها دوباره لبخند میشن و بعضی روزهای سخت فقط یه فصل موقت از زندگی هستن، نه تمام داستان.
یاد گرفتم بیشتر خودم رو بفهمم، بیشتر قدر لحظههای کوچیک رو بدونم و درک کنم که خوشحالی همیشه یه اتفاق بزرگ و عجیبوغریب نیست. گاهی یه گفتوگوی کوتاهه، یه نگاه آشناست، یه ذوق کوچیکه که تا ساعتها گوشهی دل آدم برق میزنه.
۲۷ سالگی برای من سالِ دوباره پیدا کردن بود؛ پیدا کردن آرامش، امید، آدمهای عزیز و اون دختر کوچولویی که هنوز با چیزهای کوچیک ذوق میکنه و هنوز برای خوشحال شدن، به معجزه احتیاج نداره.
حالا تو آخرین دقایقی که ۲۷ سالهام، این سن رو با تمام خاطرههاش، با تمام اشکها و لبخندها بدرقه میکنم.
ممنونم ازت ۲۷ سالگی عزیز…♡