۱۵۲۳ | دوشنبهی زیبا
دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، 17:28
صبح گفت فرصت نشده چیزی که منتظرش بودم رو برام بخره و من هم واقعاً بدون هیچ حس بدی گفتم «ایرادی نداره» چون برام کاملاً قابل درک بود که بعد از یه روز کاری شلوغ فرصت نشده باشه بره خرید. اما وقتی فهمیدم اون چیزی که دوست داشتم تو کمدم منتظرم بوده، دوست داشتم محکم بغلش کنم و بچلونمش که یادش نرفته و برام خریده :)
برام حس قشنگیه وقتی که فکر میکنم یه کاری رو تو اون لحظه فقط برای من انجام داده. و خب همونطور که قبلاً اعلام کردم، بنده در برابر چنین اتفاقاتی همچنان خرِ فسقلیِ اکلیلی هستم :)
sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ