۱۷۸۵ | آغوش
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، 17:29
امروز وسط کار، در لحظهای که تمرکزم کاملاً روی کاری بود که داشتم انجام میدادم، خیلی یهویی این اومد تو ذهنم که قندجان رو بغل کردم و یه حس ذوق و اکلیلی شدنی اون لحظه بهم دست داد که انگار واقعاً تو بغلشم. خیلی موقعیت عجیبی بود! من اینور سرکار، قندجان چند کیلومتر اونورتر سرکار، بعد من یهو حس میکنم بغلش کردم و به قدری اون احساس تو ذهنم واقعیه که براش اکلیلی میشم...
فکر میکنم از دلتنگی زیاد طبیعی باشه که رد داده باشم و البته یه وقتایی واقعاً حس میکنم اینقدر دوستش دارم که فقط باید برم بغلش کنم یا گازش بگیرم تا بتونم ذوق و هیجانی که نسبت بهش دارم رو تخلیه کنم... :)
sᴘʀɪɴɢ ɢɪʀʟ